تبليغاتX
هیچستان
بار آخر، من ورق را با دلم بُر می زنم!

بار دیگر حکم کن اما نه بی دل!

با دلت، دل حکم کن!

حکمِ دل:

هر که دل دارد بیندازد وسط، تا ما دلهایمان را رو کنیم ...

دل که رویِ دل بیفتد، عشق حاکم می شود ...

پس به حکمِ عشق، بازی می کنیم

این دلِ من!

رو بکن حالا دلت را!

دل نداری؟!

بُر بزن اندیشه ات را ...

حکم لازم، دل سپردن، دل گرفتن، هر دو لازم!


+ نوشته شده توسط آتش نشان در پنجشنبه 1390/10/01 و ساعت 13:46 |
می دانم که خسته ای از تنهایی،

خیلی وقت است که در خانه ات را کسی نزده،

و مدت هاست که کندتر از پیش می زنی...

اما عاقل باش قلب من!

ساعت ها کلنجار رفتنم بی فایده بود:

چشمانش تمام قید و بندها را گسسته بود،

ساده تر از آنکه حتی فکرش را بکنم!

و حالا شراب طعمی دیگر دارد...
+ نوشته شده توسط آتش نشان در چهارشنبه 1390/09/02 و ساعت 18:57 |

گل دلفریب سرخ باغ من پس بوی گلبرگ تو کو؟

عشق من چیزی بگو قلبی بسوز چشم به من خسته بدوز

تا نسیم سرد شب از ساقه تو می وَزه به صورتم

من هنوز دیوونَتَم بی من نمیر

عشق من پاییز نگیر

گاهی از دوری من آهی سر کن گل من

گاهی بیدار بمون تا صبح با خیال من

گاهی از دوری من دلتنگی کن مثل من

با عطر خوشِ نفست شعری بگو واسه من

گل دلفریب سرخ باغ من پس بوی گلبرگ تو کو؟

عشق من چیزی بگو قلبی بسوز چشم به من خسته بدوز

شبنم زلال چشمه چِشِت

گونه های پر خواهشت

واسه من آرامشه! بارون نبار

عشق من تنهام نذار

+ نوشته شده توسط آتش نشان در جمعه 1390/08/06 و ساعت 22:13 |

آمدی تا بار دیگر؛ قصه دل گیرم از سر؛ رنج من گردد فزونتر

آمدم تا دل ببازم؛ عشق خود را زنده سازم؛ جان من از شِکوِه بگذر

آمدم آشفته سر گفتم به دل کِای فتنه گر ایام غم دیگر گذشته

قصد آزار مرا داری اگر بگذر ز من زیرا که آب از سر گذشته

آمدی تا زنده گردد خاطرات عشق دیرین

بهر تجدید موَدَّت گو چه باشد بهتر از این

افتد آخر بر زبان ها راز دل های شکسته

تا ابد باقی نماند مِی به مینای شکسته

بِه که از حالم نپرسی؛ از مَه و سالَم نپرسی؛ از سخن گفتن چه حاصل

من اسیر سرنوشتم؛ روی تو باشد بهشتم؛ بگذر از آزردن دل

+ نوشته شده توسط آتش نشان در سه شنبه 1390/07/05 و ساعت 9:34 |

اولین و آخرین

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش

مائیم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم

هر پسین

این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست

نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین

مرا به طلوعی دوباره می کشاند؟

ای راز

ای رمز

ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین

 

حسین پناهی

+ نوشته شده توسط آتش نشان در پنجشنبه 1390/06/03 و ساعت 18:22 |

خواهش مي كنم!


آنقدر بي خيال از بازنگشتنت گفتي،

كه گمان كردم سر به سرِ اين دلِ ‌ساده مي گذاري!

به خودم گفتم

اين هم يكي از شوخي هاي شاد كنندۀ توست!

ولي آغازِ آوازِ بغضِ گرفتۀ من،

در كوچه هاي بي دار و درختِ خاطره بود!

هاشورِ اشك بر نقاشيِ چهره ام

و عذابِ شاعر شدن در آوار هر چه واژۀ بي چراغ!

ديروز از پيِ گناهي سنگين، گذشته را مرور كردم!

از پيِ تقلبي بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!

بايد مي فهميدم چرا مجازاتم كرده اي!

شايد قتلِ مورچه هايي كه در خيابان

به كفِ كفشِ من مي چسبيدند،

اين تبعيد ناتمام را معنا كند!

یا شيشه اي كه با توپِ سه رنگِ من،

در بعدازظهر تابستانِ هشت سالگي شكست!

يا سنگي كه با دستِ من

كلاغِ حياطِ خانۀ مادربزرگ را فراري داد!

يا نفرينِ ناگفتۀ گدايي، كه من

با سكۀ نصيب نشدۀ او براي خودم بستني خريدم!

وگرنه من كه به هلال ابروي تو،

در بالاي آن چشمهاي جادويي جسارتي نكرده ام!

امروز هم به جاي خونبهاي آن مورچه ها،

ده حبه قند در مسيرِ مورچه هاي حياطمان گذاشتم!

براي آن پنجرۀ قديمي شيشۀ رنگي خريدم!

يك سير پنير به كلاغ خانۀ مادربزرگ

و يك اسكناسِ سبز به گداي در به درِ خيابان دادم!

پس تو را به جانِ جريمۀ اين همه ترانه،

ديگر نگو بر نمي گردي!

 

یغما گلرویی

+ نوشته شده توسط آتش نشان در سه شنبه 1390/05/04 و ساعت 11:56 |

شاعر تمام شده 

نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است

به خیسی چمدانی که عازم سفر است

من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم

که سرنوشت درختان باغمان تبر است

به کودکانه ترین خواب های توی تنت

به عشقبازی من با ادامه ی بدنت

به هر رگی که زدی و زدم به حسّ جنون

به بچّه ای که توام! در میان جاری خون

به آخرین فریادی که توی حنجره است

صدای پای تگرگی که پشت پنجره است

به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره

به خوردن ِ دمپایی بر آخرین حشره

به «هرگز»ت که سؤالی شد و نوشت: «کدام؟»

به دست های تو در آخرین تشنّج هام

به گریه کردن یک مرد آنور ِ گوشی

به شعر خواندن ِ تا صبح بی هماغوشی

به بوسه های تو در خواب احتمالی من

به فیلم های ندیده، به مبل خالی من

به لذّت رؤیایت که بر تن ِ کفی ام...

به خستگی تو از حرف های فلسفی ام

به گریه در وسط ِ شعرهایی از «سعدی»

به چای خوردن تو پیش آدم بعدی

قسم به اینهمه که در سَرم مُدام شده

قسم به من! به همین شاعر تمام شده

قسم به این شب و این شعرهای خط خطی ام

دوباره برمی گردم به شهر لعنتی ام

به بحث علمی بی مزّه ام در ِ گوشت

دوباره برمی گردم به امن ِ آغوشت

به آخرین رؤیامان، به قبل کابوس ِ ...

دوباره برمی گردم، به آخرین بوسه


شعر از مهدي موسوي 

با صداي شاهين نجفي 

+ نوشته شده توسط آتش نشان در چهارشنبه 1390/04/01 و ساعت 9:17 |

لوح گور

نه در رفتن حرکت بود

نه درماندن سکونی.

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود

و باد سخن چین

با برگ ها رازی چنان نگفت

که بشاید.

دوشیزه عشق من

مادری بیگانه است

و ستاره پر شتاب

در گذرگاهی مایوس

بر مداری جاودانه می گردد.

 

احمد شاملو

+ نوشته شده توسط آتش نشان در چهارشنبه 1390/03/04 و ساعت 8:35 |

عروسک کوکی

 

بیش از اینها، آه، آری

بیش از اینها می توان خاموش ماند

می توان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ، بر قالی

در خطی موهوم، بر دیوار

می توان با پنجه های خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند می بارد

کودکی با بادبادک های رنگینش

ایستاده زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پر هیاهو ترک می گوید

می توان بر جای باقی ماند

در کنار پرده، اما کور، اما کر

می توان فریاد زد

با صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه

«دوستت می دارم»

می توان در بازوان چیره یک مرد

ماده ای زیبا و سالم بود

با تنی چون سفره چرمین

با دو پستان درشت سخت

می توان در بستر یک مست، یک دیوانه، یک ولگرد

عصمت یک عشق را آلود

می توان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

می توان تنها به حل جدولی پرداخت

می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده، آری پنج یا شش حرف

می توان یک عمر زانو زد

با سری افکنده، در پای ضریحی سرد

می توان در گور مجهولی خدا را دید

می توان با سکه ای ناچیز ایمان یافت

می توان در حجره های مسجدی پوسید

چون زیارتنامه خوانی پیر

می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

می توان چشم ترا در پیله قهرش

دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

می توان چون آب در گودال خود خشکید

می توان زیبایی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

می توان در قاب خالی مانده یک روز

نقش یک محکوم، یا مغلوب، یا مصلوب را آویخت

می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند

می توان با نقش هایی پوچ تر آمیخت

می توان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

می توان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سال ها در لا به لای تور و پولک خفت

می توان با هر فشار هرزه دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت:

«آه،

من بسیار خوشبختم!»

 

فروغ

+ نوشته شده توسط آتش نشان در سه شنبه 1390/02/06 و ساعت 8:43 |

خانه ام ابری ست...

 

خانه ام ابری ست

یکسره روی زمین ابری ست با آن

از فراز گردنه خُرد و خراب و مست

باد می پیچد

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من!

آی نی زن که ترا آوای نی برده است دور از ره کجایی؟

خانه ام ابری ست اما

ابر بارانش گرفته ست

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم

من به روی آفتاب

می برم در ساخت دریا نظاره

و همه دنیا خراب و خُرد از باد است

و به ره نی زن که دایم می نوازد نی

در این دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش

نیما

+ نوشته شده توسط آتش نشان در سه شنبه 1390/01/02 و ساعت 16:7 |


Powered By
BLOGFA.COM



Javascripts