تبليغاتX
هیچستان

دیروز که باز می گشتم

دیروز که باز می گشتم،

همه ی راه را آفتاب غروب می کرد.

می دانی غروب چیست؟

آن بالا، ابرها چون کوه ها می ماندند:

دیواری در افق برکشیده، سیاه در دل کویر.

می دانی کویر چیست؟

در راه بازگشت،

در تمام راه،

آفتابی در کویری غروب می کرد.

می دانی دل چیست؟

 

آژند اندازه گر

 

+ نوشته شده توسط آتش نشان در دوشنبه 1388/08/11 و ساعت 9:3 |

مي خواهم تنها باشم

از عشق های بی سرانجام خسته شده ام

از دوست داشتن و همه مواهب و مصائبش...

شیرین و فرهاد، لیلی و مجنون، ویس و رامین...

اصلاً چرا همیشه باید نام معشوقه ها اول بیاید؟!

چون زیباترند یا چون جفا پیشه ترند...؟!

دیریست می خواهم تنها باشم:

مانند دریا، مثل جنگل و مثل همه بادهای وحشی و سرگردان...

بروید و با جام شرابم تنهایم بگذارید

تا شاید بتوانم اندکی از بغضم را با آن فرو دهم...

و با تلخیش نوشته هایم را تلختر کنم!!!

 

+ نوشته شده توسط آتش نشان در شنبه 1388/08/02 و ساعت 8:27 |

وقتي دلت خسته شد

وقتی دلت خسته شد،

ديگر خنده معنايی ندارد...

فقط می خندی تا ديگران، غم آشيانه کرده در چشمانت را نبینند!

وقتی دلت خسته شد،

دیگر حتی اشک های شبانه هـم آرامت نمی کنند...

فقط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای!

وقتی دلت خسته شد،

دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن  و رفتن...

 

+ نوشته شده توسط آتش نشان در سه شنبه 1388/07/21 و ساعت 5:31 |

آتش پنهان

گرمي آتش خورشيد فسرد

مهرگان زد به جهان رنگ دگر

پنجۀ خسته اين چنگي پير

ره ديگر زد و آهنگ دگر

زندگي مرده به بيراه زمان

كرده افسانۀ هستي كوتاه

جز به افسوس نمي خندد مهر

جز به اندوه نمي تابد ماه

باز در ديدۀ غمگين سحر

روح بيمار طبيعت پيداست

باز در سردي لبخند غروب

رازها خفته ز ناكامي هاست

شاخه ها مضطرب از جنبش باد

در هم آويخته مي پرهيزند

برگها سوخته از بوسه مرگ

تك تك از شاخه فرو مي ريزند

مي كند باد خزاني خاموش

شعله سركش تابستان را

دست مرگ است و ز پا ننشيند

تا به يغما نبرد بستان را

دلم از نام خزان مي لرزد

زانكه من زاده تابستانم

شعر من آتش پنهان من است

روز و شب شعله كشد در جانم

مي رسد سردي پاييز حيات

تاب اين سيل بلاخيز نيست

غنچه ام نشكفته به كام

طاقت سيلي پاييزم نيست

 

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده توسط آتش نشان در شنبه 1388/07/11 و ساعت 9:45 |

آهوی وحشی

الا ای آهوی وحشی کجایی؟

مرا با تست چندین آشنایی

دو تنها و دو سرگردان دو بی کس

دَد و دامت کمین از پیش و از پس

بیا تا حال یکدیگر بدانیم

مراد هم بجوئیم ار توانیم

که می بینم که این دشت مشوش

چراگاهی ندارد خرم و خَش

که خواهد شد بگوئید ای رفیقان

رفیق بی کسان یار غریبان

مگر خضر مبارک پی در آید

ز یمن همتش کاری گشاید

چو آن سرو روان شد کاروانی

چو شاخ سرو می کن دیده بانی

به یاد رفتگان و دوستداران

موافق گرد با ابر بهاران

چنان بی رحم زد تیغ جدایی

که گویی خود نبودست آشنایی

نکرد آن همدم دیرین مدارا

مسلمانان، مسلمانان خدا را

مگر خضر مبارک پی تواند

که این تنها بدان تنها رساند

 

حافظ

با صدای فرامرز اصلانی

+ نوشته شده توسط آتش نشان در چهارشنبه 1388/07/01 و ساعت 9:30 |

مرا دوست نداري

موضوع بسیار ساده است و روشن، هر کسی آن را می فهمد:

تو مرا دوست نداری، و هرگز هم دوست نخواهی داشت...

ولی چرا من این همه دلبسته ام؟!

به تو که هر روز غریبه تر می شوی،

و هر روز سردتر از دیروز،

و هنوز هم فرسنگ ها دور از من؟!

چرا همه دوستانم، خانه پدری ام، و محله قدیمی ام را ترک کرده ام،

و در این خانه متروک مثل روحی سیاه پوش سرگردانم...؟!

می دانم باور نمی کنی ولی،

هنوز هر شب قبل از خوابیدن برایت دعا می کنم!!!

 

+ نوشته شده توسط آتش نشان در شنبه 1388/06/21 و ساعت 8:29 |

چيزهايي كه نگفتم

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم: عزيزم  اين کار را نکن!

 نگفتم: برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده...

وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه؟!

رويم را برگرداندم!!!

حالا او رفته، و من:

تمام چيزهايی را که نگفتم مي شنوم...

نگفتم: عزيزم متاسفم، چون من هم مقصر بودم،

نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاريم،

 چون تمام آنچه ما مي خواهيم عشق و وفاداری و مهلت است...

گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده ای، من آن را سد نخواهم کرد!!!

حالا او رفته، و من:

 تمام چيزهايی را که نگفتم مي شنوم...

او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم،

نگفتم: اگر تو نباشی، زندگی ام بی معنی خواهد بود،

فکر می کردم از تمام آن بازی ها خلاص خواهم شد!!!

اما حالا تنها کاری که می کنم:

گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم...

نگفتم: بارانی ات را در آر، قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم،

نگفتم: جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست،

گفتم: خدا نگهدار، موفق باشی، خدا به همراهت!!!

او رفت و مرا تنها گذاشت:

 تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم...

 

+ نوشته شده توسط آتش نشان در سه شنبه 1388/06/10 و ساعت 8:20 |

آن آشنای خوب

کجاست آن آشنای خوب

کجاست آن پروانه عاشق

کجاست آن شاپرک رؤیای سبز

نشان از هفت آسمان گرفتم من

تمام باغچه های گل را زیر و زبر کردم

نمی دانم خدای من

کجاست آن آشنای خوب

برای این دل صد پاره ام مانده

فقط یاد او

نگاه او

که هر روز نقاشی می کنم چشمان سیاهش را

نقاشی می کنم بر پلک ستاره ها

بر ایوان رؤیا ها

بر تن آفتاب زرد

اما زیباتر از خورشید

بر تن چراغ شب

اما زیباتر از مهتاب

کجاست آن آشنای خوب

کجاست آن پروانه عاشق

خدای من

آیا او نمی داند که شمع بدون پروانه نمی سوزد

آیا او نمی داند که جسمم چون سنگ گشته

از نگاه او

کجاست آن چشمان افسونگر

که دوباره با خنجر تیز نگاهش

بتازد بر دل بی سلاح من

کجاست آن شاپرک قصه ها

کجاست او

کجاست که نگاهی دیگر کند

شاید هم سلامی دیگر

کجاست آن آشنای خوب

خدای من دعا می کنم که آن آشنا

هرگز غریبه نگردد

+ نوشته شده توسط آتش نشان در دوشنبه 1388/06/02 و ساعت 8:31 |

از شهر سرد

صحرا آماده روشن بود

و شب، از سماجت و اصرار خویش دست می کشید

من خود، گرده های دشت را بر ارابه ای طوفانی در نور دیدم:

این نگاه سیاه آرزومند آنان بود ـ تنها، تنها ـ که از روشنائی صحرا

جلوه گرفت

و در آن هنگام که خورشید، عبوس و شکسته دل از دشت می گذشت،

آسمان ناگزیر را به ظلمتی جاودانه نفرین کرد.

بادی خشمناک، دو لنگه در را بر هم کوفت

و زنی در انتظار شوی خویش، هراسان از جا برخاست.

چراغ، از نفس بوینک باد فرو مرد

و زن، شرب سیاهی بر گیسوان پریش خویش افکند.

ما دیگر به جانب شهر تاریک باز نمی گردیم

و من همه جهان را در پیراهن روشن تو خلاصه می کنم.

سپیده دمان را دیدم که بر گرده اسبی سرکش، بر دروازه افق به انتظار

ایستاده بود

و آنگاه، سپیده دمان را دیدم که، نالان و نفس گرفته، از مردمی که

دیگر هوای سخن گفتن به سر نداشتند،

دیاری نا آشنا را راه می پرسید.

و در آن هنگام، با خشمی پر خروش به جانب شهر آشنا نگریست

و سرزمین آنان را، به پستی و تاریکی جاودانه دشنام گفت.

پدران از گورستان بازگشتند

و زنان، گرسنه بر بوریاها خفته بودند.

کبوتری از برج کهنه به آسمان ناپیدا پر کشید

و مردی، جنازه کودکی مرده زاد را بر درگاه تاریک نهاد.

ما دیگر به جانب شهر سرد باز نمی گردیم

و من، همه جهان را در پیراهن گرم تو خلاصه می کنم.

خنده ها، چون قصیل خشکیده، خش خش مرگ آور دارند.

سربازان مست در کوچه های بن بست عربده می کشند

و قحبه ای از قعر شب با صدای بیمارش آوازی ماتمی می خواند.

علف های تلخ در مزارع گندیده خواهد رست

و باران های زهر به کاریزهای ویران خواهد ریخت

مرا لحظه ای تنها مگذار،

مرا از زره نوازشت روئین تن کن:

من به ظلمت گردن نمی نهم

همه جهان را در پیراهن کوچک روشنت خلاصه کرده ام و دیگر

 به جانب آنان باز نمی گردم

 

+ نوشته شده توسط آتش نشان در شنبه 1388/05/24 و ساعت 8:27 |

احوال‌پرسي

گفت: احوالت چطور است؟

گفتمش: عالي است

مثل حال گل!

حال گل در چنگ چنگيز مغول!

 

+ نوشته شده توسط آتش نشان در شنبه 1388/05/10 و ساعت 9:11 |


Powered By
BLOGFA.COM



Javascripts