تبليغاتX
هیچستان
غروب

غروب

غروب این حوالی را تو باور می کنی یا نه؟                            

غم و درد اهالی را تو باور می کنی یا نه؟

تمام زندگی مان را سکوتی تلخ پر کرده                      

خیابان های خالی را تو باور می کنی یا نه؟

کویر داغ و بی باران در اینجا سایه گسترده                            

هجوم خشکسالی را تو باور می کنی یا نه؟

نفس در سینه می گیرد، دل اینجا زود می میرد            

و مرگ احتمالی را تو باور می کنی یا نه؟

در این تاریکی و وحشت سیاهی های بی پایان              

وجود یک زلالی را تو باور می کنی یا نه؟

نگاه سبز تو آخر مرا آباد می سازد                                     

بگو این بی خیالی را تو باور می کنی یا نه؟

 

 

"ناصر ندیمی"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1385/05/29 و ساعت 7:34
در این بن بست

در این بن بست

دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می پویند

مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین

و عشق را در کنار تیرک راهبند تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی است نازنین

و در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوخت وار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی است

آنکه بر در می کوبد شباهنگام

به کشت چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند بر گذرگاه ها مستقر

با کنده و ساطوری خون آلود

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

"داریوش"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1385/05/26 و ساعت 8:15

آخرين جرعه اين جام

همه مي پرسند

چيست در زمزمه مبهم آب

چيست در همهمه دلکش برگ

چيست در بازي آن ابر سپيد

روي اين آبي آرام بلند

که تو را مي برد اين گونه به ژرفاي خيال

چيست در خلوت خاموش کبوترها

چيست در کوشش بي حاصل موج

چيست در خنده جام

که تو چندين ساعت

مات و مبهوت به آن مي نگري

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به اين آبي آرام بلند

نه به اين خلوت خاموش کبوترها

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام

من به اين جمله نمي انديشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل يخ را با باد

نفس پاک شقايق را در سينه کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاينده هستي را در گندمزار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را مي شنوم

مي بينم

من به اين جمله نمي انديشم

به تو مي انديشم

اي سراپا همه خوبي

تک و تنها به تو مي انديشم

همه وقت همه جا

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم

تو بدان اين را تنها تو بدان

تو بيا

تو بمان بامن تنها تو بمان

جاي مهتاب به تاريکي شب ها تو بتاب

من فداي تو، به جاي همه گل ها تو بخند

اينک اين من که به پاي تو درافتادم باز

ريسماني کن از آن موي دراز

تو بگير

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در رگ ساغر هستي تو بجوش

من همين يک نفس از جرعه حانم باقيست

آخرين جرعه اين جام تهي را بنوش

 

"فريدون مشيري"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در دوشنبه 1385/05/23 و ساعت 7:37
هفت شماره ساده

هفت شمارۀ ساده

شكايت نمي كنم، اما

آيا واقعاً نشد كه در گذرِ همين هميشۀ بي شكيب،

دمي دلواپسِ تنهاييِ دست هاي من شوي؟

نه به اندازه تكرارِ ديدار و همصداييِ نفسهامان!

به اندازه زنگي...

واقعاً نشد؟

واقعاً انعكاسِ سكوت،

تنها حاصلِ فريادِ آن همه ترانه

رو به ديوارِ خانۀ شما بود؟

نگو كه نامه هاي نمناكِ من به دستت نرسيد!

نگو كه باغچۀ شما،

از آوارِ آن همه باران

قطعه اي هم به نصيب نبرد!

نگو كه ناغافل از فضاي فكرهايت فرار كردم!

من كه هنوز همين جا ايستاده ام!

كنار همين پاركِ بي پروانه

كنار همين شمشادها، شعرها، شِكوه ها...

هنوز هم فاصلۀ ما

همان هفت شمارۀ پيشين است!

ديگر نگو كه در گذر شب گريه ها گُمش كردي!

نگو كه نشاني كوچۀ ما را از ياد بردي!

نگو كه نمرۀ پلاكِ غبار گرفتۀ ما،

در خاطرت نماند!

آيا خلاصۀ تمام اين فراموشي هاي ناگفته،

حرفي شبيه «دوستت نمي دارم» تو

در همان گفتگوي دورِ گلايه و گريه نيست؟

 

یغما گلرویی
|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1385/05/21 و ساعت 7:42

نغمه درد

در من و این همه ز من جدا               

با منی و دیده ات به سوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو                    

تو نشسته گرم گفتگوی غیر

غرق غم دلم به سینه می تپد             

با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی که بی خبر زمن           

بر کشی تو رخت خویش از این دیار

سایه توأم به هر کجا روی                            

سر نهاده ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز          

تا که برگزینمش به جای تو

شادی و غم منی به حیرتم                

خواهم از تو در تو آورم پناه

موج وحشی ام که بی خبر ز خویش      

گشته ام اسیر جذبه های ماه

گفتی از تو بگسلم دریغ و درد             

رشته وفا مگر گسستنی است

بگسلم از خویش و از تو نگسلم            

عمر عاشقان مگر شکستنی است

دیدمت شبی به خواب و سرخوشم        

وه مگر به خواب ها ببینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق            

خیزم و ز شاخه ها بچینمت

شعله می کشد به ظلمت شبم             

آتش کبود دیدگان تو

ره مبند بلکه ره برم به شوق               

در سراچه غم نهان تو

 

"فروغ فرخزاد"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1385/05/14 و ساعت 7:38
ابراهیم در آتش

ابراهيم در آتش

در آوار خونين گرگ و ميش

ديگر گونه مردي آنک

که خاک را سبز مي خواست

و عشق را شايسته زيباترين زنان

که اينش به نظر

هديتي نه چندان کم بها بود

که خاک و سنگ را بشايد

چه مردي! چه مردي! که مي گفت:

قلب را شايسته تر آن که به هفت شمشير عشق در خون نشيند

وگلو را بايسته تر آن که زيباترين نام ها را بگويد

و شيرآهنکوه مردي از اين گونه عاشق

ميدان خونين سرنوشت

به پاشنه آشيل درنوشت

روئينه تني که راز مرگش اندوه عشق و غم تنهايي بود

آه! اسفنديار مغموم

تو را آن به که چشم فرو پاشيده باشي

آيانه؟ يکي نه

بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد

من تنها فرياد زدم نه!

من از فرو رفتن تن زدم

صدايي بودم من

ــ شکلي ميان اشکال ــ

و معنايي يافتم

من بودم

و شدم

نه زان گونه که غنچه اي

گلي يا ريشه اي

که جوانه اي

يا يکي دانه که جنگلي

راست بدان گونه

که عامي مردي شهيدي

تا آسمان بر او نماز برد

من بينوا بندگکي سر به راه نبودم

و راه بهشت مينوي من

بزرو طوع و خاکساري نبود

مرا ديگر گونه خدايي مي بايست

شايسته آفرينه ايي

که نواله ناگزير را گردن کج نمي کند

و خدايي ديگر گونه آفريدم

دريغا! شيرآهنکوه مردا

که تو بودي، و کوهوار

پيش از آنکه به خاک افتي

نستوه و استوار

مرده بودي

اما نه خدا و شيطان

سرنوشت تو را بتي رقم زد

که ديگران مي پرستيدند

بتي که ديگرانش مي پرستيدند

 

«احمد شاملو»

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1385/05/12 و ساعت 15:40

امید

زین کوچه های بی کسی روزی روم با صد غرور

آیینه های کهنه را سنگی زنم با عشق و شور

روزی رها خواهم نمود مرغ دلم را زین قفس

خود را برم تا آسمان با یک بغل مهر و سرور

پروانه ای خواهم نمود شمع دو چشمم عاقبت

ابر دلم را می کنم صد پاره با یک دانه نور

روزی مرمت می کنم آیینه پندار خود

صدها گنه خواهم نمود تا او شود چون من صبور

روزی بیاندازم تو را چون اشک در جان دلم

چون قطره ای کز آسمان افتد میان دشت دور

یک بار دیگر می روم تا انتهای عاشقی

صدها غزل خواهم سرود چون عاشقی نالان و کور

قلبم دگر درمان نشد بعد شکست با دلت

دل می رود تا انتها اما بدان با دست زور

 

"علی شیرازی"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در سه شنبه 1385/05/10 و ساعت 7:36
حالا خودم برایت می نویسم

حالا خودم برايت مي نويسم

يادم نرفته است!

گفتي: از هراسِ باز نگشتن،

پشتِ سرم خاكاب نكن!

گفتي: پيش از غروبِ بادبادكها برخواهم گشت!

گفتي: طلسمِ تنهايِ تو را،

با وِردي از اورادِ آسمان خواهم شكست!

ولي باز نگشتي

و ابرِ بي باران اين بغضهاي پياپي با من ماند!

تكرارِ تلخِ ترانه ها با من ماند!

بي مرزيِ اين همه انتظار با من ماند!

بي تو،

من ماندم و الهۀ شعري كه مي گويند

شعر تمام شاعران را انشاء مي كند!

هر شب مي آيد

چشمانِ منتظرم را خيسِ گريه مي كند

و مي رود!

امشب، اما

درِ اتاق را بسته ام!

تمام پنجره ها را بسته ام!

حتی گوشهايم را به پنبه پوشانده ام،

تا صداي هيچ ساحره اي را نشنوم!

بگذار الهۀ شعر،

به سروقتِ شاعرانِ ‌ديگرِ اين دشت برود!

مي خواهم خودم برايت بنويسم!

مي بيني؟ بي بيِ دريا!

ديگر كارم به جوانبِ جنون رسيده است!

مي ترسم وقتي كه - گوشِ شيطان كر!

از اين هجرتِ بي حدود برگردي،

ديگر نه شعري مانده باشد،

نه شاعري!

كم كم ياد گرفته ام به جاي تو فكر كنم،

به جاي تو دلواپس شوم،

حتی به جاي تو بترسم!

چون هميشه كنارِ مني!

كنارمي، اما...

صد داد از اين «اما»!

 

یغما گلرویی

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در دوشنبه 1385/05/09 و ساعت 15:58

از دل برود هر آنكه از...

اگر سكوتِ اين گسترۀ بي ستاره مجالي دهد،

مي خواهم بگويم: سلام!

اگر دلواپسيِ آن همه ترانۀ بي تعبير مهلتي دهد،

مي خواهم از بي پناهيِ پروانه ها برايت بگويم!

از كوچه هاي بي چراغ!

از اين حصارِ هر ورِ ديوار!

از اين ترانۀ تار...

مدتي بود كه دست و دلم به تداركِ ترانه نمي رفت!

كم كم اين حكايتِ ديده و دل،

كه وردِ زبانِ كوچه نشينان است،

باورم شده بود!

باورم شده بود،

كه ديگر صداي تو را در سكوتِ تنهايي نخواهم شنيد!

راستي در اين هفته هاي بي ترانه كجا بودي؟

كجا بودي كه صداي من و اين دفترِ سفيد،

به گوشت نمي رسيد؟

تمام دامنۀ دريا را گشتم تا پيدايت كردم!

آخر اين رسم و روالِ رفاقت است،

كه دي نيمه راهِ رؤيا رهايم كني؟

مي دانم!

تمام اهالي اين حوالي گهگاه عاشق مي شوند!

اما شمارِ آنهايي كه عاشق مي مانند،

از انگشتانِ دستم

بيشتر نيست!

يكيشان همان شاعري كه گمان مي كرد،

در دوردستِ دريا اميدي نيست!

مي ترسيدم - خداي نكرده!

آنقدر در غربتِ گريه هايم بماني،

تا از سكوي سرودنِ تصويرت سقوط كنم!

اما آمدي!

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1385/05/04 و ساعت 7:54
ژنتیک عاشقی
ژنتیک عاشقی همه باور دارند که عشق چیز عجیب و باور نکردنی است. جادوی عجیبی است که همه ما آن را حداقل یک بار تجربه کرده ایم.با این حال هیچ توافقی بر سر اینکه عشق چیست وجود ندارد. عشق در نگاه دانشمندان جدید بیشتر به تعریفی نزدیک است که امبروس بیرس در سال 1911 در فرهنگ نامه شیطانی خود ارائه کرده بود: عشق یک بیماری و یک دیوانگی موقت است؛ این بیماری گاه غیرقابل درمان است و به مرگ بیمار می انجامد. در نگاه علم ژنتیک عاشق شدن یک فرآیند کاملاً هورمونی است و از قوانین بیوشیمیایی مشخصی پیروی می کند. حقیقت این است که فعل و انفعالات ذهن هنگام عاشقی شباهت زیادی به علایم بیماری های روانی و دیوانگی حاد دارد. علم ژنتیک حتی مدعی است که می تواند با اندازه گیری هورمون های موجود در بدن تعیین کند که یک رابطه چقدر دوام می آورد و دقیقاً بعد از چند ماه از هم می پاشد. از قدیم گفته اند آدم عاشق را می توان خیلی راحت شناخت. او گونه هایی سرخ، قلبی تپنده، دست هایی عرق کرده و چشم هایی گود افتاده دارد. اما این ها تنها علایم بیرونی عاشق شدن هستند. هنگام عاشق شدن درون بدن هم تغییراتی شیمیایی رخ می دهد. هلن فیشر از دانشگاه راتگرنیوجرسی مراحل سه گانه عشق را ثبت کرد و تغییرات هورمونی آنها را نشان داد: مرحله اول کشش: در این مرحله هورمون های تستسترون و استروژن در بدن شروع به ترشح می کنند که یکی از مهمترین انگیزه های عاشقی است. ترشح این هورمون باعث می شود از خانه بیرون بزنید و دنبال چیزی بگردید که نمی دانید چیست. مرحله دوم شیفتگی: این مرحله را مرحله راستین و اصیل عشق می دانند. وقتی کسی وارد این مرحله می شود دیگر نمی تواند به هیچ چیز دیگری فکر کند. بیمار عشق در این مرحله ممکن است اشتهای خود را از دست بدهد. ترشح دوپامین باعث می شود فرد به خواب کمتری احتیاج داشته باشد. هورمون دوپامین بعد از مصرف کوکائین و نیکوتین هم فعال می شود. از این رو حالت بدن شما در آستانه عاشقی شبیه حالت بدن هنگام سیگار کشیدن، قهوه خوردن یا مصرف مواد مخدر است. از سوی دیگر ترشح آدرنالین، میزان عرق و ضربان قلب را بالا می برد. سروتونین هم یکی از مهمترین مواد شیمیایی موثر در عشق است. این مونوآمین، باعث جنون لحظه ای می شود و ذهن را دچار خلسه ای موقت می کند. در این هنگام فرد اولویت های زندگی خود را گم می کند (مثلاً چند روز دانشگاه یا سر کار نمی رود) و روز خود را با رؤیابافی درباره رابطه جدید می گذراند. مرحله سوم وابستگی: مردم نمی توانند مدت زیادی در مرحله جذبه و شیفتگی بمانند چون در آن صورت از همه کار و زندگیشان می افتند. مرحله وابستگی نوعی عادت به دوستی است که بعد از اینکه مدتی از رابطه می گذرد خود به خود به وجود می آید. در این مرحله غدد به حالت طبیعی بر می گردند و میزان فشار خون و هورمون های محرک به حد عادی می رسد. این مراحل سه گانه در عشق اول نمود دارد. بعد از آن اولین اتفاق ها، آدم ها یاد می گیرند این احساس عجیب را تا حدودی کنترل کنند. وقتی به کسی علاقه مند می شویم به این معناست که در ناخودآگاه شیفته ژن های او شده ایم. ما برای انتخاب دوست یا همسر آینده خود، اول به چهره و بعد به دیگر مشخصات ظاهری او توجه می کنیم. معیارهایی نظیر اخلاق و سکنات در رده پائین تری قرار می گیرند. اما این نوع انتخاب کاملاً به صورت ناخودآگاه در درون ما اتفاق می افتد. به بیان دیگر وقتی مسئه انتخاب دوست و همسر به میان می آید همه مما به لطف ضمیر ناخودآگاه خود دست به بهترین انتخاب می زنیم. عشق بر اساس نظریه تکامل داروین، تلاش برای پیدا کردن کسی است که بهترین و سازگارترین ژن ها را داشته باشد. وقتی کسی را می بینیم با خودمان فکر می کنیم آیا می خواهیم بچه هایمان ژن های او را داشته باشند. ضمیر ناخودآگاه ما با این انتخاب هوشمندانه تضمین می کند ما فرزندان سالمی خواهیم داشت. شاید باورش کمی سخت باشد اما دریافت های حسی مهمترین عامل ما برای انتخاب همسر هستند. به عنوان مثال غددی در بینی انسان های وجود دارد که مسئول دریافت رایحه طرف مقابل هستند ئ مهمترین عامل عاشقی ما به حساب می آیند. حس بویایی ما درباره طرف مقابل به سرعت قضاوت می کند و به ما می فهماند که ژن های طرف مقابل چقدر به درد ما می خورند. ما شاید این بوها را حس نکنیم اما اطلاعات دریافت شده از آنها در ذهن ما ثبت می شود. در دانشگاه شیکاگو دکتر مارتامک کلینتاک هم آزمایش تی شرت را انجام داد و نتیجه گرفت زنان به تی شرت هایی علاقه مند شده اند که بویی شبیه عرق پدر یا مادرشان دارد. اینکه آدم ها جذب کسانی می شوند که چهره یا بویی شبیه پدر و مادرشان داشته باشند امری کاملاً طبیعی است. در دانشگاه سنت اندروهر اسکاتلند، دیوید پرت که یک روانشناس ادارک است، در یک آزمایش سعی کرد نشان دهد چه چیز چهره آدم ها را برای ما جذاب می کند. در این آزمایش دانشجویان باید در مقابل کامپیوتر می نشستند و از میان چندین چهره یکی را انتخاب می کردند. دیوید پرت از چهره دانشجویان عکس گرفته بود و با تغییرات کامپیوتری آن را تبدیل به چهره جنس مخالف آنها کرده بود. دانشجوها نمی توانستند تشخیص دهند که این چهره صورت زنانه یا مردانه آنهاست. با این حال همه بدون استثنا صورت خود را انتخاب کردند. این انتخاب نشان می دهد که ما به دنبال کسی هستیم که ما را یاد پدر و مادرمان بیندازد. چهره های پدر و مادر چهره هایی هستند که ما در دوران کودکی بیشتر از هر کسی دیده ایم و امروز عمیق ترین تصاویر ذهنی ما هستند. اگر دوست یا همسر دلخواه خود را یافته اید و مصمم هستید او را به دست آورید باید ترفندهای بسیاری طراحی و اجرا کنید. هنر صحبت کردن و گپ زدن با طرف مقابل را دست کم نگیرید. حرکات بدن شما مهمترین عامل جذب شدن جنس مقابل به شما هستند. اما برای اینکه گپی ساده را تبدیل به مهمترین اتفاق زندگی تان کنید کافی است موارد زیر را در نظر داشته باشید. بین 90 ثانیه تا 4 دقیقه طول می کشد تا طرف مقابل تصمیم بگیرد از شما خوشش می آید یا نه. معیار انتخاب او در این زمان کوتاه حرف های شما نیست: 55 درصد از این انتخاب بر اساس بیولوژی زبان بدن و حرکات دست و صورت شماست؛ 38 درصد بر اساس طنین صدا و سرعت تکلم و 7 درصد بر اساس آنچه گفته اید. پرفسور آرتور آرون هم دینامیک عاشقی را بررسی کرده است. یکی از مهمترین عوامل عاشقی نگاه کردن به چشم های یکدیگر است. آرتور آرون دو غریبه را رو به روی هم نشاند و از آنها خواست یک ساعت و نیم درباره زندگی خصوصی شان با هم حرف بزنند. بعد به آنها گفت برای 4 دقیقه بدون اینکه چیزی بگویند به چشم های هم خیره شوند. آزمایش شده ها اعتراف کردند در آن چند دقیقه به شدت به هم علاقه مند شده بودند. حتی دو نفر از آنها با هم ازدواج کرده اند. بررسی های علمی درباره عشق می گوید اگر به کسی علاقه مند شدید زیاد خودتان را مشتاق نشان ندهید و سعی نکنید سریع نسخه عشق را بپیچید. در یک آزمایش چندین زن را در مقابل کامپیوتری هوشمند نشاندند که چند روز را به آنها پیشنهاد می داد. زن ها فکر می کردند مردی پشت دستگاه قرار دارد اما مردها تنها نظاره گر ماجرا بودند. زن اول همه پیشنهاد ها را پذیرفت، دومی هیچکدام را قبول نکرد و از خود شور و شوقی نشان نداد و سومی فقط یکی از گزینه های پیشنهادی را پذیرفت. همه مردها در پایان آزمایش به او علاقه مند شدند. عشق همانقدر که به زندگی ما هیجان می بخشد ما را غمگین هم می کند. کاهش استروتنین در بدن باعث عصبی شدن و افسردگی می شود. دانشمندان ایتالیایی ثابت کردند میزان استروتنین دانشجویان عاشق 40 درصد کمتر از همکلاسی هایشان است. تجربه نشان داده اگر دو نفر در اولین برخورد بترسند این احساس را با عشق اشتباه می گیرند و فکر می کنند عاشق شده اند. سعی کنید اولین ملاقات شما در فضای وحشت اتفاق بیافتد.
|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در دوشنبه 1385/05/02 و ساعت 7:57
آبی خاکستری سیاه

آبی، خاکستری، سیاه

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من با چه دلهره ای از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت؟!

 

"حمید مصدق"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1385/05/01 و ساعت 7:38