تبليغاتX
هیچستان
نامت را ننویسم؟

نامت را ننويسم؟

دستم نه،

اما دلم به هنگام نوشتنِ نامِ تو مي لرزد!

نمي دانم چرا

وقتي به عكسِ سياه و سفيد اين قابِ طاقچه نشين

نگاه مي كنم،

پردۀ لرزاني از باران و نمك

چهرۀ تو را هاشور مي زند!

همخانه ها مي پرسند:

اين عكس كوچكِ كدام كبوتر است،

كه در بام تمام ترانه هاي تو

ردِِّ پاي پريدنش پيداست؟

من نگاهشان مي كنم،

لبخند مي زنم

و مي بارم!

حالا از خودت مي پرسم! عسل بانو!

آيا به يادت مانده آنچه خاكِ پُشتِ پاي تو را

در درگاهِ بازنگشتن گِل كرد،

آبِ سردِ كاسۀ سفال بود،

يا شوآبۀ گرمِ نگاهي نگران؟

پاسخِ اين سؤالِ ساده،

بعد از عبورِ اين همه حادثه در ياد مانده است؟

كبوترِ باز بردۀ من!

 

یغما گلرویی

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در دوشنبه 1385/06/27 و ساعت 7:30
اشکی در گذرگاه تاریخ

اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

ـ صدر پیغام آوران حضرت باریتعالی ـ

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود.

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت برنگشت

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبیها تهی است

صحبت از آزادگی، پاکی، مروت

ابلهی است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام

زهرم در پیاله، زهرمارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ خیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است.

 

"فریدون مشیری"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1385/06/26 و ساعت 8:30
طلوع

طلوع

وقتی که دلتنگ می شم و همراه تنهایی می رم             داغ دلم تازه می شه

زمزمه های خوندنم وسوسه های موندنم                      با تو هم اندازه می شه

قد هزار تا پنجره تنهایی آواز می خونم

دارم با کی حرف می زنم نمی دونم نمی دونم

این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره

کاش می تونستم بخونم قد هزار تا پنجره

طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه

طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه

حالا که دلتنگی داره رفیق تنهاییم می شه                   کوچه ها نا رفیق شدن

حالا که می خوام شب و روز به همدیگه دروغ بگن                   ساعتا هم دقیق شدن

طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه

طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه

 

"سیاوش قمیشی"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1385/06/25 و ساعت 7:31

عشق ناتمام

حتی هبوط، سبز شدن نام می گرفت

وقتی دل از بهار تو پیغام می گرفت

مستانه بود طعم نگاهت، هنوز هم

گاهی اگر بهانۀ بادام می گرفت

شب ها شبیه طفل، در آغوش مادرش

چشمت میان چشم من آرام می گرفت

طبعم روان نبود، اگر شاعر دلم

از غیر اشک های تو الهام می گرفت

خورشید من! در آن افق سرخ، آن غروب

دریا تو را چه شیفته در کام می گرفت

رفتی و مثل هر غزلم، ناتمام ماند

عشقی که تازه داشت سرانجام می گرفت

 

حمیدرضا حامدی

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در جمعه 1385/06/24 و ساعت 7:45
فقط فرض کن

فقط فرض كن!

فرض كن پاك كني برداشتم

و نام تو را

از سر نويسِ تمام نامه ها

و از تاركِ تمام ترانه ها پاك كردم!

فرض كن با قلمم جناق شكستم!

به پرسش و پروانه پشت كردم

و چشمهايم را به روي رويشِ رؤيا و روشني بستم!

فرض كن ديگر آوازي از آسمانِ بي ستاره نخواندم،

حجرۀ حنجره ام از تكلم ترانه تهي شد

و ديگر شبگردِ كوچۀ شما،

صداي آواز هاي مرا نشنيد!

بگو آن وقت،

با عطرِ آشناي اين همه آرزو چه كنم؟

با التماس اين دلِ در به در!

با بي قراريٍ ابرهاي باراني...

باور كن به ديدارِ آينه هم كه مي روم،

خيالِ تو از انتهاي سياهيِ چشم هايم سوسو مي زند!

موضوع دوريِ دستها و ديدارها مطرح نيست!

همنشينِ نفسهاي من شده اي! خاتون!

با دلتنگيِ ديدگانم يكي شده اي!

 

یغما گلرویی

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1385/06/23 و ساعت 7:53
زندگی یعنی...

زندگی

زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق

زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق

زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق

رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق

می توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن

پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

می شود اندوه شب را از نگاه صبح فهمید

یا به وقت ریزش اشک شادی بگذشته را دید

می توان در گریه ابر با خیال غنچه خوش بود

زایش آینده را در هر خزانی دید و آسود

می توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن

پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

 

"سیاوش قمیشی"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1385/06/22 و ساعت 8:5
خانه ای از نور

خانه اي ازنور

 

وباز در انتهاي اين كوچه خانه خواهم ساخت

خانه اي از آب

خانه اي از نور

ودر سقف آن ستاره خواهم كاشت

ودروازه اي از تارهاي ابريشم

وپنجره اي از دانه هاي مرواريد

براي هر قدمت از موي سر

كرانه خواهم كرد

به فصل عشق

در هنگام نور باران بهار

وبا لبخندي از نو

حضور گرم تورا

نور باران خواهم كرد

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در سه شنبه 1385/06/21 و ساعت 7:23
بیکرانه

بيكرانه

در انتهاي هر سفر

در آيينه

دار و ندار خويش را مرور مي كنم

اين خاك تيره اين زمین

پايوش پاي خسته ام

اين سقف كوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خداي دل

در آخرين سفر

در آيينه به جز دو بيكرانه كران

به جز زمين و آسمان

چيزي نمانده است

گم گشته ام، كجا

نديده اي مرا؟

 

حسین پناهی

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در دوشنبه 1385/06/20 و ساعت 7:20
بهترین چیز

بهترین چیز

گوش کن

دورترین مرغ جهان می خواند

شب سلیس است و یک دست و باز

شمعدانی ها

وصدا دارترین شاخه فصل

ماه را می شنوند

پلکان جلو ساختمان

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم

گوش کن

جاده صدا می زند از دور قدم های تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلک ها را بتکان

کفش به پا کن و بیا

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را

مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.

"سهراب سپهری"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1385/06/19 و ساعت 7:29

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1385/06/18 و ساعت 7:46
نغمه روسپی

نغمه ي روسپي

بده آن قوطي سرخاب مرا

رنگ به بي رنگي خويش

روغن، تا تازه كنم

پژمرده ز دلتنگي خويش

بده آن عطر كه مشكين سازم

گيسوان را و بريزم بر دوش

بده آن جامه ي تنگم كه بسان

تنگ گيرند مرا در آغوش

بده آن تور كه عرياني را

در خمش جلوه دو چندان بخشم

هوس انگيزي و آشوبگري

به سر و سينه و پستان بخشم

بده آن جام كه سرمست شوم

خني خود خنده زنم

چهره ي ناشاد غمين

هره اي شاد و فريبنده زنم

واي از آن همنفسي ديشب من

 چه روانكاه و توانفرسا بود

ليك پرسيد چو از من،‌ گفتم

نديدم كه چنين زيبا بود

وان دگر همسر چندين شب پيش

او همان بود كه بيمارم كرد

آنچه پرداخت، اگر صد مي شد

درد، زان بيشتر آزارم كرد

پر كس بي كسم و زين ياران

غمگساري و هواخواهي نيست

لاف دلجويي بسيار زنند

جز لحظه ي كوتاهي نيست

نه مرا همسر و هم باليني

كه كشد دست وفا بر سر من

نه مرا كودكي و دلبندي

كه برد زنگ غم از خاطر من

آه، اين كيست كه در مي كوبد؟

همسر امشب من مي آيد

كاين زمان شادي او مي بايد

لب من اي لب نيرنگ فروش

بر غمم پرده اي از راز بكش

تا مرا چند درم بيش دهند

خنده كن، بوسه بزن، ناز بكش

 

سیمین بهبهانی

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1385/06/18 و ساعت 7:20
جدایی

جدایی

روزی که از تو جدا شم روز مرگ خنده هامه

روز تنهایی دستام فصل سرد گریه هامه

توی اون کوچه غمگین جای پاهای تو مونده

هنوزم اون بید مجنون عکس قلبتو پوشونده

بعد تو گریه رفیقم غم تو داده فریبم

حالا من تنها و خسته توی این شهرِ غریبم

تو با خوشحالی و امید من و تنهایی و حسرت

تو تو باغ پر از گل من یکی تو شهر غربت

روح من همسفر غم توی شهر غصه پوسید

قلب من همراه قلبت پاک و غمگنانه کوچید

 

با صدای افسر شهیدی

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در جمعه 1385/06/17 و ساعت 7:17
دل تنگی

دلتنگی

سجاده من

موی سپيد تو بود

ای بارها که برهنه

بر اين سجاده

نماز خوانده ام

در محفلی که ساده بود

و از آن من بود

عقيم بود نيروی عشق

اگر هم بهار بيايد

ساقه نازکم بی تو

از عشق ريشه نمی گيرد

بی ريشه

بی ريشه

چه غريب بر ساقه ايستاده ام

باور مکن گه دلتنگی ام

همه از عشق  است.

 

"ميترا هومن"

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1385/06/16 و ساعت 7:53

گله ای نسیت

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

دیریست که از خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست

 

 

"اردلان سرفراز"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در سه شنبه 1385/06/14 و ساعت 7:45
بیقرار

بی قرار

ای رفته از کنار من

اینک چه سال هاست

که دل بیقرار تست

پاس دلم بدار که دل پاسدار تست

این نقش برنشسته به دل

یادگار تست

 

حمید مصدق

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در دوشنبه 1385/06/13 و ساعت 7:54
هوای خانه

هوای خانه

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی                         

از این زمانه دلم سیر می شد گاهی

عقاب تیز پر دشت های استغنا                                

اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی

صدای زمزمه عاشقان آزادی                                   

فغان و ناله شبگیر می شود گاهی

نگاه مردم بیگانه در دل غربت                                 

به چشم خسته من تیر می شود گاهی

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز                         

جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی

بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد                         

کلام حق دم شمشیر می شود گاهی

بگیر دست مرا آشنای در بگیر                                

مگو چنین و چنان دیر می شود گاهی

به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک                  

محبت است که زنجیر می شود گاهی

 

"سیاوش قمیشی"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1385/06/12 و ساعت 8:7
با تو

با تو

با تو این تن شکسته داره کم کم جون می گیره

آخرین ذرات موندن توی رگهام نمی میره

با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم عاشق شهامتم من

اگه رو حصیر بشینم اگه هیچ نداشته باشم

با تو من مالک دنیام با تو در نهایتم من

با تو شاه ماهی دریا بی تو مرگ موج تو ساحل

با تو شکل یک حماسه بی تو یک کلام باطل

بی تو من هیچی نمی خوام از عمری که دو روزه

نرو تا غم واسه قلبم پیرهن عزا بدوزه

 

با صدای ابی

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1385/06/11 و ساعت 7:27
پیش از پریروز شدن امروز

پيش از پريروز شدن ِ امروز

ديگر ساعتي بر دستِ من نخواهي ديد!

مِن بعد عبورِ ريزِ عقربه ها را مرور نخواهم كرد!

وقتي قراري ما بينِ نگاهِ من

و بي اعتنايي نگاهِ تو نيست،

ساعت به چه كارِ من مي آيد؟

مي خواهم به سرعتِ پروانه ها پير شوم!

مثلِ همين گلِ سرخِ ليوان نشين،

كه پيش از پريروز شدنِ امروز

مي پژمرد!

دوست دارم كه يك شبه شصت سال را سپري كنم،

بعد بيايم و با عصايي در دست،

كنار خياباني شلوغ منتظرت شوم،

تا تو بيايي،

مرا نشناسي،

ولي دستم را بگيري و از ازدحامِ خيابان عبورم دهي!

حالا مي روم كه بخوابم!

خدا را چه ديده اي!

شايد فردا

به هيئت پيرمردي برخاستم!

تو هم از فردا،

دستِ تمام پيرمردانِ وامانده در كنارِ خيابان را بگير!

دلواپس نباش!

آشنايي نخواهم داد!

قول مي دهم آنقدر پير شده باشم،

كه از نگاه كردن به چشمهايم نيز،

مرا نشناسي!

شب بخير!

 

یغما گلرویی

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1385/06/09 و ساعت 7:35
عشق یعنی...

عشق یعنی...

عشق یعنی سستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجاده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی چون محمد پا به راه

عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندن به دست

عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یعنی یک تبلور یک سرود

عشق یعنی یک سلام و یک درود

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در سه شنبه 1385/06/07 و ساعت 7:47
عادت

عادت

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم

یا از تو با خودم یه لحظه صحبت بکنم

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

انقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه می شکنی

اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه

یا روی تیشه چشات غبار آهم بمونه

تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه می شکنی

شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی

حتی با اینکه هیچکس مثل من عاشق تو نیست

پیش تو آینه چشام حقیر لایق تو نیست

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1385/06/04 و ساعت 7:51