هدیه
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان! چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
فروغ فرخزاد
|
هدیه من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان! چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم فروغ فرخزاد |لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1385/07/30 و ساعت 10:4 بهانه
بي تو نه بوي خاك نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسكينم چرا صدايم كردي چرا؟ سراسيمه و مشتاق سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي نشان به آن نشان كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت و عصر عصر واليوم بود و فلسفه بود و ساندويچ دل وجگر حسین پناهی نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1385/07/29 و ساعت 8:37 وداع می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش می برم تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال می برم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد، می رقصد اشک آه! بگذار که بگریزم من از تو ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من به خدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم، خنده به لب، خونین دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل فروغ فرخزاد نگارش توسط آتش نشان در جمعه 1385/07/28 و ساعت 21:40 راه بی برگشت سه ره پیداست نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر حدیثی که اش نمی خوانی بر آن دیگر نخستین: راه نوش و راحت و شادی به ننگ آغشته اما رو به شهر و باغ و آبادی دو دیگر: راه نیمش ننگ نیمش نام اگر سر بر کنی غوغا وگر دم درکشی آرام سه دیگر: راه بی برگشت بی فرجام من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بدآهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آیا آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟ "اخوان ثالث" نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1385/07/27 و ساعت 22:48 آینه بی تصویر آنجا کنار باغی سراغی از یاران رفته گرفتیم اینجا کنار رودی سرودی با یاد رفتگان خواندیم بی دوستان رفته و یاران در گذشته تنها ماندیم گفتیم اندوه بر نشسته به دل را با استعاره هایی با اهل راز گوئیم دیدیم دیگر به غیر آیینه یاری نمانده است تا راز باز گوئیم لندوه بر نشسته به دل را با اهل راز گوئیم یاران رفته، رفتند فردا که آینه تنها ماند بی ما ماند آیا کدام تصویر قاب این آینه را پر خواهد کرد؟ "حمید مصدق" نگارش توسط آتش نشان در سه شنبه 1385/07/25 و ساعت 8:15 پشت دریاها قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کس نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید همچنان خواهم راند نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا پریانی که سر از آب به در می آرند و در آن تابش تنهایی ماهیگیران می فشانند فسون از سر گیسوهاشان همچنان خواهم راند پشت دریاها شهری است که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند که به یک شعله به یک خواب لطیف خاک موسیقی احساس تو را می شنود و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد پشت دریاها شهری است که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند پشت دریاها شهری است قایقی باید ساخت "سهراب شپهری" نگارش توسط آتش نشان در دوشنبه 1385/07/24 و ساعت 8:30 دل را ببین دل را ببین دل را ببین در کوی جانان آمده سر واژگون، تن غرق خون، افتان و خیزان آمده خواهد که جان پیشش رود، جانان در آغوشش رود دنیا فراموشش شود، مست است و مهمان آمده با آنکه راهش تنگ بُد، هم دور و هم پر سنگ بُد با رهزنان در جنگ بُد، فاتح ز میدان آمده گل دیدش و در خنده شد، بلبل از او شرمنده شد طوطی به نطقش بنده شد، دل نیست این جان آمده دل نیست این دیوانه است، دیوانۀ جانانه است پر درد و پر افسانه است، از بهر درمان آمده ساقی بساطی نو فکن، مطرب بیا چنگی بزن لاهوتی شیرین سخن، امشب غزلخوان آمده ابوالقاسم لاهوتی نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1385/07/23 و ساعت 8:9 سرو چمان سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند دی گله ای ز طره اش کردم و از سر فسوس گفت که این سیاه کج گوش به من نمی کند تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند پیش کمان ابرویش لابه همی کنم ولی گوش کشیده است از آن گوش به من نمی کند با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند چون ز نسیم می شود زلف بنفشه پر شکن وه که دلم چه یاد از آن عهد شکن نمی کند دل به امید روی او همدم جان نمی شود جان به هوای کوی او خدمت تن نمی کند ساقی سیم ساق من گر همه درد می دهد کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی کند دست خوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر بی مدد سرشک من درّ عدن نمی کند کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی کند حافظ نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1385/07/22 و ساعت 8:17 تبر حادثه تبر حادثه در دست که بود؟ خبر ویرانی از دهانی که نمی دانستیم دوست یا دشمن بود در فضایی که می آشفت پر پروانه همچو رعدی که زمین را و زمان را می آشوبد، می آشفت دل ما می لرزید اشک؟ ـ نه سیل واری که ز هر دیده فر می بارید خبر تلخ ترین حادثه را از نگاهی به نگاه دیگر جاری می کرد ما در این بهت عظیم با دل ناباور همه همدیگر را به تسلی می خواندیم ما که خود مستحق تسلیت دوست به دوست تسلیت می گفتیم ما همه مست نگاه تو شدیم چشم شورنده تو مست که بود؟ خبر حادثه را باور کن تبر حادثه در دست که بود؟ "حمید مصدق" نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1385/07/19 و ساعت 8:49 دوباره به آفتاب سلامي دوباره دادم!
سلام مي كنم به باد، به بادبادك و بوسه، به سكوت و سؤال و به گلداني، كه خوابِ گلِ هميشه بهار مي بيند! سلام مي كنم به چراغ، به «چرا» هاي كودكي، به چال هاي مهربانِ گونه تو! سلام مي كنم به پائيزِ پسينِ پروانه، به مسيرِ مدرسه، به بالشِ نمناك، به نامه هاي نرسيده! سلام مي كنم به تصويرِ زني نِي زن، به نِي زني تنها، به آفتاب و آرزوي آمدنت! سلام مي كنم به كوچه، به كلمه، به چلچله هاي بي چهچه، به همين سر به هواييِ ساده! سلام مي كنم به بي صبري، به بغض، به باران، به بيمِ باز نيامدنِ نگاهِ تو... باوركن من به يك پاسخ كوتاه، به يك سلامِ سر سري راضيم! آخر چرا سكوت مي كني؟ يغما گلرويي نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1385/07/13 و ساعت 8:14
با اجازه از استاد سهراب سپهری
تقدیم به تمام دانشجویان این مرز و بوم:
دانشجوی بی نام و نشان
اهل درسم من
روزگارم هی بد نیست
جیب خالی دارم
خرده پولی
سر سوزن عقلی
دوستانی دارم بهتر از عزرائیل
درس هایی بدتر از تلخی زهر
و کلاسی که در این دانشکده است
جنب دستشویی ها
جنب آن سلف خراب
من یک دانشجویم
هیکلم نی قلیون
چشم هایم کم سو
کله ام بی مو
درس کفاره من
من جنون را هر دم
در میان جزوه ها می بینم
در جزوه من جریان دارد چرت
جریان دارد پرت
ترس از پس خطم پیداست
همه فکر و توانم متزلزل شده است
جزوه هایم را وقتی می خوانم
که امتحانش را استاد
گفته باشد فرداست
برگه تقلب را من
پی غفلت استاد عزیز می خوانم
پی خونسردی خویش
اهل درسم من
پیشه ام بیکاری است
گاهگاهی در می روم از توی کلاس
می روم تا تریا
تا که با خوردن چای و شکلات
این دل سوخته ام سرد شود
چه خیالی، چه خیالی... می دانم
از پس ناچاری است
خوب می دانم آخر ترم هم باز
کار من زاری و در به دری است
نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1385/07/12 و ساعت 21:23 |
|