تبليغاتX
هیچستان
مثل این است

مثل این است...

مثل این است در این خانه تار                                

هر چه با من سر کین است و عناد

از کلاغی که بخواند بر بام                                     

تا چراغی که بلرزاند باد

مثل این است که می جنبد یأس                             

بر سکونی که در این ویرانجاست

مثل این است که می خواند مرگ                                     

در سکوتی که به غنخانه مراست

مثل این است در او با هر دم                                  

به گریز است نشاطی از من

مثل این است که پوشیده در اوست                          

هر چه از بود ز غم پیراهن

مثل این است که هر خشت در آن                                     

سر نهاده است به زانوی غم

هر ستون کرده از او پای دراز                                 

به اجاق غم بیشی و کمی

مثل این است همه چیز در او                                 

سایه در سایه غم بنهفته است

همه شب مادر غم بر بالین                                    

قصه مرگ به گوشش گفته است

مثل این است که در ایوانش                                  

هر شب اشباح عزا می گیرند

بیوگان لاجرم از تنگ غروب                                  

زیر هر سر طاق جا می گیرند

مثل این است که در آتش روز                                

ظلمت سرد شبش مستقر است

مثل این است که از اول شب                                 

غم فردا پس در منتظر است

خانه ویران که در او حسرت مرگ                                      

اشک می ریزد بر هیکل زیست

خانه ویران که در او هر چه که هست                        

رنج دیروز و غم فردایی است

 

"احمد شاملو"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در سه شنبه 1385/08/30 و ساعت 6:57
روزگار ترانه و اندوه

روزگار ترانه و اندوه

روزهای بهانه و تشویش روزگار ترانه و اندوه

روزهای بلند و بی فرجام از فغان نگفته هایم بود

روزگار سکوت و تنهایی پی هم انس خویشتن گشتن

سال خوردن به کوچه های غریب تیغه افسوس بر سر آوردن

من از این خسته ام که می بینم تیرگی هست و شب چراغی نیست

پشت دیوارهای تو در تو هیچ سبزینه ای ز باغی نیست

روزهای دروغ و صد رنگی پوچ و خالی ز دل سپردن ها

روزگار پلید و دژخیمی بر سر دار یار بردن ها

روزگار هلاک بلبل ها جغدها را به شاخه ها دیدن

روزگاری که نیست دیگر هیچ در کت مردها پلنگ دیدن

من از این خسته ام که می بینم تیرگی هست و شب چراغی نیست

پشت دیوارهای تو در تو هیچ سبزینه ای ز باغی نیست

 

با صدای فرامرز اصلانی

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در دوشنبه 1385/08/29 و ساعت 10:28
غریب

غريب

مادربزرگ

گم كرده ام در هياهوي شهر

آن نظر بند سبز را

كه در كودكي بسته بودي به بازوي من

در اين حمله ناگهاني تاتار عشق

خمرۀ دلم

بر ايوان سنگ و سنگ شكست

دستم به دست دوست ماند

پايم به پاي راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تكه تكه از دست رفته ام

در روز روز زندگانيم

 

حسین پناهی 

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1385/08/28 و ساعت 6:55
خانه ام ابری ست...

خانه ام ابری ست...

خانه ام ابری ست

یکسره روی زمین ابری ست با آن

از فراز گردنه خُرد و خراب و مست

باد می پیچد

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من!

آی نی زن که ترا آوای نی برده است دور از ره کجایی؟

خانه ام ابری ست اما

ابر بارانش گرفته ست

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم

من به روی آفتاب

می برم در ساخت دریا نظاره

و همه دنیا خراب و خُرد از باد است

و به ره نی زن که دایم می نوازد نی

در این دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش

 

نیما

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1385/08/27 و ساعت 20:57
از درد سخن گفتن

از درد سخن گفتن

باز آی که چون برگ خزانم رخ زردی است

با یاد تو دمساز دل من دم سردی است

گر رو به تو آورده ام از روی نیازی است

ور دردسری می دهمت از سر دردی است

از راهروان سفر عشق در این دشت

گلگونه سرشکی است اگر راهنوردی است

در عرصه اندیشه من با که توان گفت

سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردی است

غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد

جز درد که دانست که این مرد چه مردی است

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن

با مردم بی درد ندانی که چه دردی است

چون جام شفق موج زند خون به دل من

با این همه دور از تو مرا چهره زردی است

زین لاله بشکفته در دامن صحرا

هر لاله نشان قدم راه نوردی است

یا خون شهیدی است که جوشد از دل خاک

هر جا که در آغوش صبا غنچه وردی است

 

"مهرداد اوستا"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در جمعه 1385/08/26 و ساعت 9:3
روی خاک

روی خاک

هرگز آرزو نکرده ام

یک ستاره در سراب آسمان شوم

یا چو روح برگزیدگان

همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبوده ام

با ستاره آشنا نبوده ام

روی خاک ایستاده ام

با تنم که مثل ساقه گیاه

باد و آفتاب و آب را

می مکد که زندگی کند

بارور ز میل

بارور ز درد

روی خاک ایستاده ام

تا ستاره ها ستایشم کنند

تا نسیم ها نوازشم کنند

از دریچه ام نگاه می کنم

جز طنین یک ترانه نیستم

جاودانه نیستم

جز طنین یک ترانه جستجو نمی کنم

در فغان لذتی که پاکتر

از سکوت ساده غمی است

آشیانه جستجو نمی کنم

در تنی که شبنمی است

روی زنبق تنم

بر جدار کلبه ام زندگی است

با خط سیاه عشق

یادگارها کشیده اند

مردمان رهگذر:

قلب تیر خورده

شمع واژگون

نقطه های ساکت پریده رنگ

بر حروف درهم جنون

هر لبی که بر لبم رسید

یک ستاره نطفه بست

در شبم که می نشست

روی رود یادگارها

پس چرا ستاره آرزو کنم؟

این ترانه من است

ـ دلپذیر، دلنشین

پیش از این نبوده بیش از این

 

فروغ

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1385/08/25 و ساعت 12:54
سپیده

سپيده

در دور دست

قويي پريده بي گاه از خواب

شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد

لب هاي جويبار

لبريز موج زمزمه در بستر سپيد

در هم دويده سايه و روشن

لغزان ميان خرمن دوده

شبتاب مي فروزد در آذر سپيد

همپاي رقص نازك ني زار

مرداب مي گشايد چشم تر سپيد

خطي ز نور روي سياهي است

گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد

ديوار سايه ها شده ويران

دست نگاه درافق دور

كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد

 

سهراب سپهری

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1385/08/24 و ساعت 6:50
تکلیفمان را روشن کنیم

تكليفمان را روشن كنيم!

در حواشي شعرهايم،

هميشه طنينِ ممتدِ طعنه را شنيده ام!

كه: شاعران از فتحِ قله هاي قيود و قافيه بازآمده اند

و تو گريه هاي مكرر خود را ترانه مي نامي؟

اگر اينگونه بود،

هر كودكي شاعر و هر انشاي كودكانه

همنامِ ترانه بود!

مي شناسم اين اهاليِ همهمه را!

در عبور از معابرِ باد،

شاعرانِ بسياري را ديده ام!

شاعراني كه به لطفِ عينكهاشان شاعر شدند!

شاعراني كه مويشان را از وسط فرق مي گرفتند،

تا شاعرتر شوند!

شاعراني كه گفتند: «- ساده ايم!» و ساده نبودند!

گفتند: «- عاشقيم!» و عاشق نبودند!

گفتند: «- به رسم آينه رفتار مي كنيم!»

ولي آينه ها را شكستند

و تنها از طراوتِ تن ها ترانه نوشتند!

باور كن راضي به گشودنِ درگاهِ گرد گرفته ي شان نيستم.

اما ببين چگونه پاپيچِ اين پاي پياده مي شوند!

هر چند،

آنها كه از خطوطِ خواب هاي من خبر ندارند!

آنها كه تا بحال،

جز خوابِ چراغ سبزِ چهارراهِ خيابانشان،

خوابي نديده اند!

بگذار دلشان به همين هفته هاي همهمه خوش باشد!

وقتي نامِ زغفران مي آيد،

آنها به يادِ شله زرد مي افتند!

هيچ شاعري در دفترِ شعرِ خود ننوشت:

زعفران گلِ زيبايي ست!

از ضميرِ زنگار بسته شان

به جز تكرارِ طعنه و ترديد

انتظاري نمي رود!

بگذار ندانند كه رگبارِ گريه هاي من،

از كجاي آسمان آب مي خورد!

ولي مي خواهم تو بداني! گُلم!

مي خواهم تو بداني!

پدر بزرگم هميشه مي گفت

وقتي شبانه به كابوسِ بي نورِ كوچه مي روي،

براي فرار از زواياي ترس

آوازي را زمزمه كن!

من همه براي پُر كردنِ اين خلوتِ خالي ترانه مي خوانم!

براي تاراندنِ ترس!

به خدا از اين كوچه هاي بي سلام،

از اين آسمانِ بي كبوتر مي ترسم!

بام ها را ببین!

ديگر كسي بادبادك نمي سازد!

در دامنه ي دست كودكان،

تير و كمان حرفِ اول را مي زند!

مي ترسم از هزاره اي ديگر،

نسلِ گلهاي سرخ منقرض شده باشد!

مي ترسم نوه هاي اين ماهيِ سرخ هم

با خيال رسيدن به دريا،

دورِ حصارِ همين حوضِ نيمه پُر

بچرخند و

پير شوند و

بميرند!

مي ترسم تو نيايي و من،

تا هميشه همسايه ي اين سايه هاي سرشكسته شوم!

مي ترسم! در قيد و بندِ تكميل ترانه هم نيستم!

مي دانم كه دنيا شبيه ترانه هايم نيست!

تنها براي دوريِ دست هايمان زمزمه مي كنم!

حالا اگر اين طايفه ي بي ترانه را

تحمل شنيدنِ آوازهاي من نيست،

اين پهنه ي پنبه زار و اين گودالِ گوش هايشان!

بگذار به غيبت قافيه هايم مُدام نق بزنند!

بگذار از غربالِ نازادگان بگذرم!

بگذار جز تو كسي شاعرم نداند!

مگر چه مي شود؟

اصلاً دلم نمي خواهد به وقتِ رفاقتم با قلم شاعر باشم!

مي خواهم در خيابان شاعر باشم!

وقتي راه مي روم،

آواز مي خوانم،

گريه مي كنم!

وقتي گربه ي گرسنه ي كوچه را،

به نانِ نوازشي سير مي كنم!

مي خواهم آوازِ دُهُل را از نزديك بشنوم!

مي خواهم تمام رودها را تا سرچشمه شان شنا كنم!

مي خواهم تمام فانوسهاي فاصله را روشن كنم!

مي خواهم يك بار،

فقط يك بار ترانه اي به سادگيِ سكوتِ كودكان بنويسم!

آنوقت دفترم را ببندم،

بيايم روي همان نيمكتِ سبزِ انتظار بنشينم،

صداي پاي تو را از پسِ پرچينِ پارك بشنوم،

چهره ات را در ظهرهاي دورِ آن پائيزِ خوب بخاطر بياورم

و بميرم!

به همين سادگي!

ساده بودن را از پريِ كوچكي آموخته ام،

كه با بوسه اي مي مُرد و با بوسه اي به دنيا مي آمد!

اما در اين ميان رازي هست.

كه تنها تو از زواياي آن با خبري!

بگو بدانم! بي بي باران!

گرماي نابِ دومين بوسه ي معجزه، آيا

بر گونه هاي خيسِ گريه ي من

خواهد نشست؟

 

یغما گلرویی

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در سه شنبه 1385/08/23 و ساعت 6:55
زندان غم

زندان غم

من از پشت شب های بی خاطره من از پشت زندان غم آمدم

من از آرزوهای دور و دراز من از خواب چشمان غم آمدم

تو تعبیر رویای نادیده ای تو نوری که بر سایه تابیده ای

تو یک آسمان بخشش بی طلب تو بر خاک تردید تابیده ای

تو یک خانه در کوچه زندگی تو یک کوچه در شهر آزادگی

تو یک در شهر در سرزمین حضور          تویی راز بودن به این سادگی

مرا با نگاهت به رویا ببر مرا تا تماشای فردا ببر

دلم قطره ای بی تپش در سراب مرا تا تکاپوی دریا ببر

 

"محمد اصفهانی"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در دوشنبه 1385/08/22 و ساعت 6:52
دوستی

دوستي

دل من دير زماني است که مي پندارد

دوستي نيز گلي است

مثل نيلوفر و ياس

ساقه طرد و ظريفي دارد

بي گمان سنگدل است آنکه روا مي دارد

جان اين ساقه نازک را

دانسته بيازارد

در زميني که ضميرمن و توست

از نخستين ديدار

هر سخن هر رفتار

دانه هايي است که مي افشانيم

برگ و باري است که مي رويانيم

آب و خورشيد و زمينش مهر است

گر بدانگونه که بايست به بار آيد

زندگي را به دل انگيزترين گونه بيارايد

آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف

که تمناي وجودت همه او باشد و بس

زندگي گرمي دلهاي به هم پيوسته است

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز

عطر جان پرور عشق

گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو کاشت

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج مي بايد کرد

رنج مي بايد برد

دوست مي بايد داشت

با نگاهي که در آن

شوق برآرد فرياد

با سلامي که در آن

نور ببارد لبخند

دست يکديگر را بفشاريم به مهر

جان دلهامان را مالامال از ياري

غمخواري

بسپاريم به هم

بسراييم به آواز بلند

شادي روي تو اي ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه، عطرافشان، گلباران باد

 

«فريدون مشيري»

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1385/08/21 و ساعت 6:46
به آرمان

به آرمان

هم سان تو، که را دوست می داشتم

ای سایه محبوب

به خود کشیدمت

در خود کشیدمت

و از آن دم به تقریب

خود سایه ای گشتم

هم خون تو

هم از آن رو که چشمم پند شنو نیست

عادت کرده ام

از خود بی خود به اشیا بنگرم

تو برای او همواره

آن "جز منِ" جاودانی بودی

آه این چشم

طاقتم را طاق می کند

 

برگرفته از کتاب «اکنون میان دو هیچ»

"نیچه"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1385/08/18 و ساعت 6:43
تمنا

تمنا

مگر از دستان تو چه می خواهم

جز قدری نوازش تا کنند

دستان خاکی و مجروحم را

مگر از قلب تو چه می خواهم

جز اینکه در دهلیز های سرخش

بسازم کلبۀ خاموش و سردم را

تو ای زیبای خوب من

نگاهم کن

بسوزان جسم بی روحم را

و بده بر بادش خاکسترم را

که بی تو پوچ پوچم

و مرا دعوت کن به شهر نگاه خویش

آنجا که آهوی دشت خیال هم حسرت می خورد

بر چشمان معصومت

مگر من از تو چه می خواهم

جز اینکه مرا مهمان کنی

در خانه عشقت

آنجا که دل ها پرپر می زنند

از سوز عشق

مگر از تو چه می خواهم

جز نگاه دیگر از چشمان افسونت

تا شوم جادوی عشقی پاک پاک

چون آینه

و تمنا دارم از تو ای پروانه عاشق

بچرخ بر گرد شمعی خاموش

که شاید تب عشقت

آتش زند تار و پودم را

و تو ای خوب من

بیا سوزیم از عشق

که عشاق سوختن را هم دوست دارند                              اصغر دولت آبادی

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1385/08/17 و ساعت 6:48
بوسه

بوسه

گفتمش:

شیرین ترین آواز چیست؟

چشم غمگینش به رویم خیره ماند

قطره قطره اشکش از مژگان چکید

لرزه افتاد به گیسوی بلندش

زیر لب غمناک خواند:

ناله زنجیر بر دست من!

گفتمش:

آنگه که از هم بگسلند...

خنده تلخی به لب آورد و گفت:

آرزویی دلکش است، اما دریغ

بخت شوم ره برین امید است

و آن طلایی زورق خورشید را

صخره های ساحل مغرب شکست!...

من به خود لرزیدم از دردی که تلخ

در دل من با دل او می گریست.

گفتمش:

بنگر در این دریای کور

چشم هر اختر چراغ زورقی است!

سر به سوی آسمان برداشت، گفت:

چشم هر اختر چراغ زورقی است

لیکن این شب نیز دریایی است ژرف

ای دریغا شبروان! کز نیمه راه

می کشد افسون شب در خوابشان...

گفتمش:

فانوس ماه

می دهد از چشم بیداری نشان...

گفت:

اما، در شبی این گونه گنگ

هیچ آوایی نمی آید به گوش...

گفتمش:

اما دل من می تپد

گوش کن، اینک صدای پای دوست!

گفت:

ای افسوس، در این دام مرگ

باز صید تازه ای را می برند

این صدای پای اوست...

گریه ای افتاد در من بی امان

در میان اشک ها پرسیدمش:

خوشترین لبخند چیست؟

شعله ای در چشم تاریکش شکفت

جوش خونی در گونه اش آتش فشاند

گفت:

لبخندی که عشق سربلند

وقت مردن بر لب مردان نشاند.

من ز جا برخاستم،