لوح گور
نه در رفتن حرکت بود
نه درماندن سکونی.
شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.
دوشیزه عشق من
مادری بیگانه است
و ستاره پر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد.
احمد شاملو
لوح گور
نه در رفتن حرکت بود نه درماندن سکونی. شاخه ها را از ریشه جدایی نبود و باد سخن چین با برگ ها رازی چنان نگفت که بشاید. دوشیزه عشق من مادری بیگانه است و ستاره پر شتاب در گذرگاهی مایوس بر مداری جاودانه می گردد. احمد شاملو
|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1385/10/30 و ساعت 7:47 غم تو گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شبروست او از راه دیگر آید گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد گفتا مگوی با کس تا وقت آن در آید گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد گفتا خموش حافظ کین غصه هم سرآید حافظ
نگارش توسط آتش نشان در جمعه 1385/10/29 و ساعت 7:46 گل سرخ
ديدي اي غمگين تر از من بعد از آن دير آشنايي آمدي خواندي برايم قصۀ تلخ جدايي مانده ام سر در گريبان بي تو در شب هاي غمگين بي تو باشد همدم من ياد پيمان هاي ديرين آن گل سرخي كه دادي در سكوت خانه پژمرد آتش عشق و محبت در خزان سينه افسرد اكنون نشسته در نگاهم تصوير پر غرور چشمت يك دم نمي رود از يادم چشمه هاي پر نور چشمت آن گل سرخي كه دادي در سكوت خانه پژمرد (ایرج جنتی عطایی) نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1385/10/28 و ساعت 8:11 جيب بر
هيچ داني ز چه در زندانم؟ دست در جيب جواني بردم ناز شستي نه به چنگ آورده ناگهان سيلي سختي خوردم من ندانم كه پدر كيست مرا يا كجا ديده گشودم به جهان كه مرا زاد و كه پرورد چنين سر پستان كه بردم به دهان هرگز اين گونۀ زردي كه مراست لذت بوسۀ مادر نچشيد پدري، در همۀ عمر، مرا دستي از عاطفه بر سر نكشيد كس، به غمخواري، بيدار نماند بر سر بستر بيماري من بي تمنايي و بي پاداشي كس نكوشيد پي ياري من گاه لرزيده ام از سردي دي گاه ناليده ام از گرمي تير خفته ام گرسنه با حسرت نان گوشه ي مسجد و بر كهنه حصير گاه گاهي كه كسي دستي برد بر بناگوش من و چانه ي من داشتم چشم، كه آماده شود نوبتي شام شبي خانۀ من ليك آن پست، كه با جام تنم مي رهيد از عطش سوزاني نه چنان همت والايي داشت كه مرا سير كند با ناني با همه بي سر و ساماني خويش باز چندين هنر آموخته ام نرم و آرام ز جيب دگران بردن سيم و زر آموخته ام نيك آموخته ام كز سر راه ته سيگار چسان بردارم تلخي دود چشيدم چو از او نرم، در جيب كسان بگذارم يا به تيغي كه به دستم افتد جامه ي تازۀ طفلان بدرم يا كمين كرده و از بار فروش سيب سرخي به غنيمت ببرم با همه چابكي اينك، افسوس ديرگاهي است كه در زندانم بي خبر از غم ناكامي خويش روز و شب همنفس رندانم شادم از اينكه مرا ارزش آن هست در مكتب ياران دگر كه بدان طرفه هنرها كه مراست بفزايند هزاران دگر سیمین بهبهانی نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1385/10/27 و ساعت 9:49 حالا چرا؟ آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟ نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل! این زودتر می خواستی، حالا چرا؟ عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توأم، فردا چرا؟ نازنینا! ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن، با ما چرا؟ وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار این همه غافل شدن ازچون منی شیدا چرا؟ شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا؟ ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت این قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟ آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟ در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟ شهریارا! بی حبیب خود نمی کردی سفر این سفر راه قیامت می روی تنها چرا؟ "شهریار" نگارش توسط آتش نشان در سه شنبه 1385/10/26 و ساعت 7:43 وقتی دنبال ِ عکس تو می گشتم!
امروز، چرکنویسِ پاکِ یکی از نامه های قدیمی را پیدا کردم! کاغذش هنوز، از آوازِ آن همه واژه بی دریغ سنگین بود! از بارانِ آن همه دریا از اشتیاقِ آن همه اشک چقدر ساده برایت ترانه می خواندم! چقدر لب های تو در رعایتِ تبسم بی ریا بودند! چقدر جوانه رؤیا در باغچه ی بیداریمان سبز می شد! هنوز هم سرحال که باشم، کسی را پیدا می کنم و از آن روزهای بی برگشت برایش می گویم! نمی دانی مرور دیدارهای پشتِ سر چه کیفی دارد! به خاطر آوردنِ خواب های هر دمِ رؤیا... همیشه قدم های تو را تا حوالی همان شمشادهای سبزِ سرِ کوچه می شمردم، بعد بر می گشتم و به یاد ترانه ی تازه ای می افتادم! حالا، بعضی از آن ترانه ها، دیگر همسن و سالِ سفر کردنِ تواند! می بینی؟ عزیز! برگ تانخورده آن چرکنویس قدیمی, دوباره از شکستنِ شیشه ی پر اشکِ بغض من تر شد! می بینی!؟ یغما گلرویی
نگارش توسط آتش نشان در دوشنبه 1385/10/25 و ساعت 8:8 مرجان سنگی است زیر آب در گود شبگرفته دریای نیلگون تنها نشسته در تک آن گور سهمناک خاموش مانده در دل آن سردی و سکون او با سکوت خویش از یاد رفته ای است در آن دخمه سیاه هرگز بر او نتافته خورشید نیمروز هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه بسیار شب که ناله بر آورد و کس نبود کان ناله بشنود بسیار شب که اشک بر افشاند و یاوه گشت در گود آن کبود سنگی است زیر آب، ولی آن شکسته سنگ زنده است، می تپد به امیدی در آن نهفت دل بود، اگر به سینه دلدار می نشست گل بود، اگر به سایه خورشید می شکفت هـ. الف. سایه
نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1385/10/24 و ساعت 7:56 می مرد بیچاره با اندوه و حسرتبار می مرد در ابتدای یک غزل انگار می مرد همواره مرد عاشق و دلداده ای بود بر تکه های عشق خود تبدار می مرد در آخرین لحظه هم آن بهای عاشق از اسم ناب یار خود سرشار می مرد تا صبح فردا چشم رنجورش نخوابید در حسرت «چشمان او» بیدار می مرد با آنکه چشمانش خدایا باز بودند بر پیکر پوسیده دیوار می مرد انگار قلبش را از او دزدیده باشند با آتشی از عشق پر اسرار می مرد بار دگر یک مرد در آیینه عشق با یک بغل از عشق سر بر دار می مرد "نسرین یوسفی" نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1385/10/23 و ساعت 18:50 تو می دونی پشت این پنجره ها دل می گیره غم و غصه دل و تو می دونی وقتی از بخت خودم حرف می زنم چشام اشکبارون می شه تو می دونی عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره تو می دونی هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه می گه من دوست دارم تو می دونی می خوام امشب با خودم شکوه کنم شکوه های دلمو تو می دونی بگم ای خدا چرا بختم سیاه ست چرا بخت من ساه ست تو می دونی پنجره بسته می شه شب می رسه چشام آروم نداره تو می دونی اگه امشب بگذره فردا می شه مگه فردا چی می شه تو می دونی عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره تو می دونی هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه می گه من دوست دارم تو می دونی "فریدون فروغی" نگارش توسط آتش نشان در جمعه 1385/10/22 و ساعت 11:26 خنده سرد صبحگاهان که بسته می ماند ماهی آبنوس در زنجیر، دُمِ طاووس پَر می افشاند، روی این بامِ تَن شُسته زِ قیر جهره سازان این سرای دُرُشت، رنگدان ها گرفته اند به کف می شتابد دَدی شکافته پَشت، بر سر موج های همچو صدف خنده ها می کند از همه سو، بر تکاپوی این سحرخیزان روشنان سر به سر در آب فرو، به یکی موی گشته آویزان دلربایان آب بر لب آب جای بگرفته اند رهروان با شتاب در تک و تاب پای بگرفته اند لیک باده دمنده می آید سرکش و تند لب از این خنده بسته می ماند هیکلی ایستاده می پاید صبح چون کاروان دزد زده می نشیند فسرده؛ چشم بر دزد رفته می دوزد خندۀ سرد را می آموزد نیما نگارش توسط آتش نشان در سه شنبه 1385/10/19 و ساعت 7:37 عشق می آید می پیچد عطر تو بر کوچه کوچه ای خاموش که سال ها در حسرت دیدار شقایق می سوخت می پیچد صدای عشق بر خانه خانه ای که فقط خاطرات سوسو می زنند در آن می آید صدای خنده گل ها نمی دانم شاید باغبان لحظه هایشان می آید لرزشی بر اندام و صدای طپش های قلب که سال هاست خاموش و سرد در حسرت عشقی داغ می سوزد تو می آیی عشق می آید و واژه ها که اینکه سامان می دهند شعر خرابم را پنجره ها پلک باز کرده اند چلچله ها در آسمان کوچه می چرخند من تار کهنه در دست و می نوازم آهنگ قدیمی را آهنگی که با هم می خواندیم در روزهای خوب آشنایی روزهایی که لحظه ها اسیر ما بودند تو می آیی لحظه ها می آیند عشق می آید و می پیچد عطر تو بر کوچه من منتظر چون درختی تشنه و خشک و تو ای باران عشق ببار بر تن فرسوده من که بی تو جسمی بی روحم اصغر دولت آبادی
نگارش توسط آتش نشان در دوشنبه 1385/10/18 و ساعت 7:58 فریادی و دیگر هیچ
فریادی و دیگر هیچ. چرا که امید آنچنان توانا نیست که پا سر یأس بتواند نهاد. بر بستر سبزه ها خفته ایم با یقین سنگ بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم و با امیدی بی شکست از بستر سبزه ها با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم اما یأس آنچنان تواناست که بسترها و سنگ ها زمزمه ای بیش نیست! فریادی و دیگر هیچ!
نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1385/10/17 و ساعت 21:5 گل خشکیده
بر نگه سرد من به گرمی خورشید می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت تشنه این چشمه ام چه سود خدا را شبنم مرا نه تاب نگاهت جز گل خشکیده ای و برق نگاهی از تو در این گوشه یادگار ندارم زان شب غمگین که از کنار تو رفتم یک نفس از دست غم قرار ندارم ای گل زیبا بهای هستی من بود گر گل خشکیده ای ز کوی تو بردم گوشه تنها چه اشک ها فشاندم وان گل خشکیده را به سینه فشردم آن گل خشکیده شرح حال دلم بود از دل پر درد خویش با تو چه گویم جز به تو درمان درد از که بجویم من دگر آن نیستم به خویش مخوانم من گل خشکیده ام به هیچ نیرزم عشق فریبم دهد که مهر ببندم مرگ نهیبم زند که عشق نورزم پای امید دلم اگر چه شکسته است دست تمنای جان همیشه دراز است تا نفسی می کشم ز سینه پر درد چشم خدا بین من به روی تو باز است فریدون مشیری نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1385/10/16 و ساعت 7:50 شرح پریشانی دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟ سوختم سوختمِ این سوز نهفتن تا کی؟ روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم کس در آن سلسله غیر از من و دلبند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت اول آن کس که خریدار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
نگارش توسط آتش نشان در جمعه 1385/10/15 و ساعت 7:45 نام تو نام تو بر زبان من آمد زبانه شد سیل گدازه های خروشان روانه شد گفتم به خاک نام تو را جنگلی سرود گفتم به شعر نام تو را عاشقانه شد گفتم به باد نام تو را گردباد گشت گفتم به رود نام تو را بیکرانه شد گفتم به راه نام تو را رفت و رفت و رفت گفتم به لحظه نام تو را جاودانه شد این حرف ها که همهمه ای در غبار بود باران نرم نام تو آمد ترانه شد قربان ولیئی
نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1385/10/14 و ساعت 7:53 صداي بال ققنوسان
پس از چندين فراموشي و خاموشي صبور پيرم اي خنياگر پايرن و پيرارين چه وحشتناك خواهد بود آوازي كه از چنگ تو برخيزد چه وحشتناك خواهد بود آن آواز كه از حلقوم اين صبر هزاران ساله برخيزد نمي دانم در اين چنگ غبار آگين تمام سوگوارانت كه در تعبيد تاريخ اند دوباره باز هم آواي غمگين شان طنين شوق خواهد داشت؟ شنيدي يا نه آن آواز خونين را؟ نه آواز پر جبريل صداي بال ققنوسان صحراهاي شبگير است كه بال افشان مرگي ديگر اندر آرزوي زادني ديگر حريقي دودناك افروخته در اين شب تاريك در آن سوي بهار و آن سوي پاييز نه چندان دور همين نزديك بهار عشق سرخ است اين و عقل سبز بپرس از رهروان آن سوي مهتاب نيمۀ شب پس از آنجا كجا يارب؟ در آنجايي كه آن ققنوس آتش مي زند خود را پس از آنجا كجا ققنوس بال افشان كند در آتشي ديگر؟ خوشا مرگي ديگر با آرزوي زايشي ديگر
شفیعی کدکنی نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1385/10/13 و ساعت 7:52 می تراود مهتاب می تراود مهتاب می درخشد شب تاب نیست یکدم شکند خواب به چشم کس .و لیک غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند نگران با من استاده سحر صبح خواهد از من کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر در جگر لیکن خاری از ره این سفرم می شکند نازک آرای تن ساق گلی که به جانش کشتم و به جان دادمش آب ای دریغا به برم می شکند دست ها می سایم تا در بگشایم بر عبث می پایم که به در کس آید در و دیوار به هم ریخته شان بر سرم می شکند می تراود مهتاب می درخشد شب تاب مانده پای آبله از راه دراز بر دم دهکده مردی تنها کوله بارش بر دوش دست او بر در، با خود می گوید: غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند "نیما"
نگارش توسط آتش نشان در سه شنبه 1385/10/12 و ساعت 7:35 می تراود مهتاب |