که می خندد؟ که گریان است؟
گذشتند آن شتاب انگیز کاران کاروانان
سپرها دیدم از آنان، فرو بر خاک
که از نقش وفور چهره های نامدارانی
حکایت بودشان غمناک
بدیدم نیزه ها بیرون
به سنگ از سنگ، چون پیغام دشمن تلخ
بدیدم سنگ های فراوان که فرو افتاد
به زیر کوه همچون کاروان سنگ های منجمد بر جا
چراغی جز دمی غمگین بر آن نوری نیفشانید
سری را گردش اشکی، فزون از لحظه ای آنجا نجنبانید
کنون لیکن که از آنان نشانی نیست و آنجا
همه چیز است در آغوش ویرانی و ویران است
که می خندد؟ که گریان است؟
شب دیجور دارد دلفریبی باز
شکاف کوه می ترکد، دهان درۀ با دره دمساز
به نجوایی ست در آواز
صدایی چون صدایی که به گوشم آشنا بوده است
مرا مغشوش می دارد
به هم هر استخوانم می فشارد
در آن ویرانه منزل
که اکنون حبس گاه بس صداهای پریشان است
بگو با من، که می خندد؟ که گریان است؟
بگو با من چقدر از سالیان بگذشت؛
چگونه پَر می آید قطار گردش ایام؛
از کی این برف باریدن گرفته است؟
کنون که گل نمی خندد؛
کنون که باد از خار و خس هر آشیان که گشت ویرانه
به روی شاخۀ «مازو»ی پیری
به نفرت تار می بندد؛
در آن جای نهان (که چون دود کز دودی گریزان است)
که می خندد؟ که گریان است؟
نیما
نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1385/11/11 و ساعت 7:39