تبليغاتX
هیچستان
حادثه

حادثه

بیا ببین که مرگ هم حریف ما نمی شود

ببین که قامت من از حادثه تا نمی شود

تو نیستی خدای من، من و تو هر دو بنده ایم

فریب سروری مخور، بنده خدا نمی شود

هزار تیر حادثه کمین گرفته در کمان

ولی اگر نخواهد او یکی رها نمی شود

وعده خوشبختی من به خواب مانده تا ابد

گناه زنده بودنم که بی جزا نمی شود

همیشه مگر قصه ها مرثیه ساز قصه نیست

زوال این همه صدا که بی صدا نمی شود

 

اردلان سرفراز

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در دوشنبه 1385/11/30 و ساعت 7:50
باغ من

باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی است

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله زر تار و پودش باد

گو بروید یا نروید، هر چه در هر جا که می خواهد یا نمی خواهد

باغبان رو رهگذاری نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونی است اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زرد ش می چمد در آن

پادشاه فصل ها، پائیز

 

"مهدی اخوان ثالث"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1385/11/29 و ساعت 7:32
بی تو...

بی تو...

ساده بودی مثل سایه مثل شبنم رو شقایق

مثل لبخند سپیده مثل شب گریه عاشق

بی تو شب دوباره آینه روبروی غم گرفته

پنجره بازِ به بارون من ولی دلم گرفته

واژه رنگ زندگی بود وقتی تو فکر تو بودم

عطر گل با نفسم بود وقتی از تو می سرودم

وقت راهی شدن تو کفترا شعرامو بردن

چشام از ستاره سوختن منو به گریه سپردن

رفتی و شب پر شد از من، از من و دلواپسی ها

رفتی و منو سپردی به زوال اطلسی ها

 

ابی

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1385/11/28 و ساعت 7:33

گریز

از هم گریختیم

و آن نازنین پیاله دلخواه را، دریغ

بر خاک ریختیم!

جان من و تو تشنه پیوند مهر بود

دردا که جان تشنه خود را گداختیم

بس دردناک بود جدایی میان ما

از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم

دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت

اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت

و آن عشق نازنین که میان من و تو بود

دردا که چون جوانی ما پایمال گشت

با آن همه نیاز که من داشتم به تو

پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود

من بارها به سوی تو آمدم ولی

هر بار دیر بود

اینک من و توئیم، دو تنهای بی نصیب

هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش

سرگشته در کشاکش طوفان روزگار

گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش!

 

هوشنگ ابتهاج

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در جمعه 1385/11/27 و ساعت 7:41
بعد تو

بعد تو

بعد تو این اشک ها نشمردنی است                                    

هر چه، حتی شعرهایم مردنی است

باورم هر گز نشد این رفتنت                                  

گرچه حتی دیدنت آزردنی است

بعد تو در کوچه باغ خاطرات                                  

هر چه غیر از عشق من پژمردنی است

بال پروازم شکسته بعد تو                                     

در قفس بی یاد تو دل مردنی است

می روی مسافر فردا! جز عذاب                               

می بری با خود هر آنچه بردنی است

آینه در آینه خواهم شکست                                  

این غزل هم بعد تو تا خوردنی است

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1385/11/26 و ساعت 7:34
تکرار بیرگی

تکرار تیرگی

برخیز و بازگو که از مهر روی تو

شاید پگاه فر و شکوهت را

به وام بستاند

در صولت سپیده دمان سحرگهی

باید نماز شکر گزارم به فرهی

برخیز و بازگرد و گونه شبان من

بی تو پر از توالی تکرار تیرگی است

تا بردمد سپیده دمانم

امید نیست

 

حمید مصدق

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1385/11/25 و ساعت 7:36
هزاران

هزاران

گردی از راهی نمی خیزد سواران را چه شد؟

مرده اند از بیم یاران، نامداران را چه شد؟

جز صدای جغدها چیزی نمی آید به گوش

قمریان آخر کجا رفتند؟ ساران را چه شد؟

از هجوم کرکسان شوم قلب من گرفت

بلبلان، قرقاولان، کبکان، هزاران را چه شد؟

دور تا دور من از دشمن سیاهی می زند

دوستان ما کجا رفتند یاران را چه شد؟

هر کجا سوز زمستان است و تاراج خزان

روح تابستان و عطر نوبهاران را چه شد؟

زیر سمّ لشکر ضحّاک پشت من شکست

ساقی لشکر شکن کو؟ شهسواران را چه شد؟

لشکر توران به قلب سرزمین ما رسید

رستمِ کوه دست کو؟ اسفندیاران را چه شد؟

خشکسالی در زمین بیداد و غوغا می کند

بخشش هفت آسمان کو؟ باد و باران را چه شد؟

 

با صدای حبیب

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در سه شنبه 1385/11/24 و ساعت 7:35
قیر شب

قیر شب

دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

نفس آدم ها سر به سر افسرده است

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد

می کنم هر چه تلاش

او به من می خندد

جنبشی نیست در این خاموشی

دست ها، پاها در قیر شب است.

 

"سهراب سپهری"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در دوشنبه 1385/11/23 و ساعت 7:36
به زبان خودشان

به زبان خودشان

با درختی که زند سر به فلک

به زبان مه و ابر

به ز بان لجن و سایه و لک

به زبان شب و شک حرف مزن

با درختان برومند جوان

به زبان گل و نور

به زبان سحر و آب روان

به زبان خودشان حرف بزن

 

عمران صلاحی

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1385/11/22 و ساعت 7:34
بودن

بودن

گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم

بر بلند كاج خشك كوچه بن بست

گر بدين سان زيست بايد پاك

من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه

يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!

 

احمد شاملو

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1385/11/21 و ساعت 7:34
شباهنگ

شباهنگ

باور نداشتم که گل آرزوی من

با دست نازنین تو بر خاک اوفتد

با این همه هنوز به جان می پرستمت

یا الله اگر که عشق چنین پاک اوفتد

می بینمت هنوز به دیدار واپسین

گریان درآمدی که: فریدون خدا نخواست

غافل که من به جز تو خدایی نداشتم

اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست

بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست

گوید به من: هر آنچه که او کرد خوب کرد

فردای ما نیامد و خورشید آرزو

تنها سپیده ای زد و ‌آنگه غروب کرد

بر گور عشق خویش شباهنگ ماتمم

دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم

تو صحبت محبت من باورت نبود

من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم

پاداش آن صفای خدایی که در تو بود

این واپسین ترانه ترا یادگار باد

ماند به سینه ام غم تو یادگار تو

هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد

دیگر ز پا افتاده ام ای ساقی اجل

لب تشنه ام بریز به کامم شراب را

ای آخرین پناه من آغوش باز کن

تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را

 

فریدون مشیری

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در جمعه 1385/11/20 و ساعت 7:56
پارکنویس

پاركنويس

تنها شاهدِ اشك هاي بي شمارِ من اينجاست!

با قامتي بلند

و جارويي كه از هجوم هيچ بادي آشفته نمي شود!

فهميدي كه از كه سخن مي گويم؟

رفتگري كه هميشه لبخند مي زد

و در ازايِ زباله هاي سُربي كه به دست داشت،

از ما ماهيانه نمي خواست!

هنوز هم بر همان سكوي سفيدِ مرمر ايستاده است!

اينجا بوي پرسه هاي پريروز مرا مي دهد!

بوي شعرهاي شبانه!

بوي سكوت و بي صبري...

به ياد داري؟ بي بيِ باران!

گفتم: تا تو بيايي،

تمام ماشينهايي را كه از كناره ي پارك مي گذرند مي شمرم!

تو گفتي: زمانِ آمدنم،

از حسابِ ساعت و تقويم خارج است!

دلم اما آسوده بود!

مي دانستم هر بار كه از كنارِ چهارچوبِ چمن ها بگذري،

صداي مرا خواهي شنيد:

« - سلام! خورشيدكِ من! »

حالا هم دلم آسوده است!

مي دانم،

هزار سال هم كه از ترنم ترانه هايم بگذرد،

هر كس اين تنديسِ صامتِ جارو به دست را بنگرد،

صبر من و سكوتِ تو را

به ياد خواهد آورد!

مي دانم!

 

یغما گلرویی

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1385/11/19 و ساعت 7:54

سوغات

وقتی می آی صدای پات از همه جاده ها می آد

انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا می آد

تا وقتی که در وا می شه لحظه دیدن می رسه

هر چی که جاده اس رو زمین به سینه من می رسه

ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم

وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم

گل های خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم

واسه کبوترای عشق دست کی دونه بپاشه

مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه

عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو

عمر دوباره منه دیدن و بوئیدن تو

نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس می خوام

عمر دوباره منی تو رو واسه نفس می خوام

 

اردلان سرفراز

با صدای زنده یاد هایده

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1385/11/18 و ساعت 7:52
دل خوش

دل خوش

جا مانده است

چیزی جایی

که هیچ گاه دیگر

هیچ چیز

جایش را پر نخواهد کرد

نه موهای سیاه و

نه دندانهای سفید

 

حسین پناهی

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در سه شنبه 1385/11/17 و ساعت 7:48
غزل جدایی

غزل جدایی

هوای باران داشت، نگاه غمگینم

چه تلخ می رفتی، چه تلخ شیرینم!

شب جدایی با تمام محجوبی

تو را صدا می زد، سکوت سنگینم

ستاره ها می گفتند که باز می گردی

چه زودباور بود دل دهن بینم

سقوط سرخم را که دیده ای، آیا

نمی کشی دستی به بال خونینم؟!

بیا و از تاراج مرا حفاظت کن

مرا که چون باغی بدون پرچینم

کجاست؟ محتاجم به سکر چشمانت

که شعر هم امشب نداد تسکینم

نمی رسد دستم به دست هایت، آه

چقدر بالایی، چقدر پایینم!

 

حمیدرضا حامدی

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در دوشنبه 1385/11/16 و ساعت 7:42
خرسند شدیم

خرسند شدیم از اینکه امروز رنگی دگر است نه رنگ دیروز

تا شب نشده رنگ دگر شد گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز

فریاد زدیم که چرخ گردون لیلا تو نداده ای به مجنون

فریاد برآمد آنکه خاموش کم داد اگر نگیرد افزون

خاموش شدیم و در خموشی رفتیم سراغ می فروشی

فریاد زدیم دوای ما کو گویند دواست باده نوشی

هوشیار نشد مگر که مدهوش این بار گران بگیرم از دوش

آرام کنار گوش ما گفت این بار گران تو مفت مفروش

از خود به کجا شوی تو پنهان از خود به کجا شوی گریزان

بیداری دل چنین مخوابان سخت آمده است مبخش آسان

هوشیار شدیم از اینکه هستیم رفتیم و در میکده بستیم

با خود به سخن چنین نشستیم ما باده نخورده ایم و مستیم؟

مسجد سر راه از آن گذشتیم بر روی درش چنین نوشتیم

در میکده هم خدای بینی با مرد خدا اگر نشینی

 

"مسعود فرد منش"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1385/11/15 و ساعت 7:34
مبارک

گامت مبارک باد

خزان باغ عمرم را تماشا کن

من از آن سوي ديوار بلند نامرادي باز مي گردم

و در انديشه هاي تلخ من بنگر

هزاران داغ نوميدي است

اگر با من سرود آشنايي را نمي خواندي

اگر فانوس پر مهر  نگاهت

بر فضاي خالي قلبم نمي تابيد

در آن بيغوله هاي سرد جانفرسا

چه مي کردم؟

در آن شهري

که فصل روشن و سبز زمان مرده است

اگر با من نمي ماندي چه مي کردم؟

کنون اي مهربان

امشب؛ به بزم شعر من

گامت مبارک باد

و ياد و يادبودت

بر خطوط لوحه انديشه ام جاويد

به بزم شعر

به بزم هستي من، آشنا

گامت مبارک باد

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1385/11/14 و ساعت 7:35
بانوی موسیقی و گل

بانو

بانوی موسیقی و گل شاپری رنگین کمون

به قامت خیال من ململ مهتاب بپوشون

بذار نسیم در به در گلبرگ و از یاد ببره

برداره بوی تن تو هرجا که می خواد ببره

دست رو تن غروب بکش که از تو گلبارون بشه

بذار که از حضور تو لحظه ترانه خون بشه

همسایه خدا می شم مجاور شکفتنت

خورشید و باور می کنم نردیک رفتار تنت

قطره ام از تو من ولی درگیر دریا شدنم

دچار سر عشق تو در حال زیبا شدنم

بانوی موسیقی و گل اسطوره عاشق شدن

تا من دوباره من بشم دوباره لبخندی بزن

لبخندۀ تو جانمو مغلوب رؤیا می کنه

انگار جهان تو می شه و ما رو تماشا می کنه

بانوی موسیقی و گل شاپری رنگین کمون

به قامت خیال من ململ مهتاب بپوشون

بذار نسیم در به در گلبرگ و از یاد ببره

برداره بوی تن تو هرجا که می خواد ببره

 

با صدای: ابی

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در جمعه 1385/11/13 و ساعت 7:58
آخرين تير

آخرین تیر

دیو دیو؟

آری دیو

این تن افراخته چون کوه بلند

به چه فن آورم او را در بند؟

من و این ترکش و این تیر و کمان؟

من و این بازی خرد

من و این دیو گران؟

اگر این تیر رها گشت ز کف

اگر این تیر نیاید به هدف؟

من و نابودیم آسان آسان

آخرین تیر من از چله گذشت

ترکش من دگر از تیر تهی ست

دیو می آید دیو

دیگر ای بخت سیاهم

به تو امیدی نیست

 

حمید مصدق

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1385/11/12 و ساعت 7:59
که می خندد؟ که گریان است؟

که می خندد؟ که گریان است؟

گذشتند آن شتاب انگیز کاران کاروانان

سپرها دیدم از آنان، فرو بر خاک

که از نقش وفور چهره های نامدارانی

حکایت بودشان غمناک

بدیدم نیزه ها بیرون

به سنگ از سنگ، چون پیغام دشمن تلخ

بدیدم سنگ های فراوان که فرو افتاد

به زیر کوه همچون کاروان سنگ های منجمد بر جا

چراغی جز دمی غمگین بر آن نوری نیفشانید

سری را گردش اشکی، فزون از لحظه ای آنجا نجنبانید

کنون لیکن که از آنان نشانی نیست و آنجا

همه چیز است در آغوش ویرانی و ویران است

که می خندد؟ که گریان است؟

شب دیجور دارد دلفریبی باز

شکاف کوه می ترکد، دهان درۀ با دره دمساز

به نجوایی ست در آواز

صدایی چون صدایی که به گوشم آشنا بوده است

مرا مغشوش می دارد

به هم هر استخوانم می فشارد

در آن ویرانه منزل

که اکنون حبس گاه بس صداهای پریشان است

بگو با من، که می خندد؟ که گریان است؟

بگو با من چقدر از سالیان بگذشت؛

چگونه پَر می آید قطار گردش ایام؛

از کی این برف باریدن گرفته است؟

کنون که گل نمی خندد؛

کنون که باد از خار و خس هر آشیان که گشت ویرانه

به روی شاخۀ «مازو»ی پیری

به نفرت تار می بندد؛

در آن جای نهان (که چون دود کز دودی گریزان است)

که می خندد؟ که گریان است؟

نیما

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1385/11/11 و ساعت 7:39

تولدی دیگر

همه هستی من آیه تاریکی است

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابری خواهد برد

من در این آیه ترا آه خواهم کشید، آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

زندگی شاید

یک خیابان دراز است که هر روز

زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانی است که مردی با آن

خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید

طفلی است که از مدرسه بر می گردد

زندگی شاید

افروختن سیگاری باشد

در فاصله رخوتناک دو همآغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید:

صبح بخیر!

زندگی شاید

آن لحظه مسدودی است

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آن را با ادراک ماه

و با دریافت لطافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست

دل من

که به اندازه یک عشق است

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشتی

و به آواز قناری ها

که به اندازه یک پنجره می خوانند

آه...