تبليغاتX
هیچستان
با یادت رفیقم این روزها

با يادت رفيقم اين روزها...

امشب باز هم دلم سراغ تو را گرفت!

ولی آب از آب تكان نخورد...

درست مثل همه شب های قبل،

باز هم سر مي زند تنهايي،

باز هم دوباره دلتنگي مي آيد،

و مرور خاطره های مشترک نخ نما شده...

ــ می پرسند با نديدنش چه مي كنی؟!

می گویم هراسي ندارم!

با یادش رفيقم اين روزها...

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در دوشنبه 1385/12/28 و ساعت 7:54
قصه شهر سنگستان

قصه ي شهر سنگستان

دو تا كفتر

نشسته اند روي شاخه ي سدر كهنسالي       

كه روييده غريب از همگنان در دامن كوه قوي پيكر

دو دلجو مهربان با هم

دو غمگين قصه گوي غصه هاي هر دوان با هم

خوشا ديگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم

دو تنها رهگذر كفتر

نوازش هاي اين آن را تسلي بخش

تسلي هاي آن اين نوازشگر

خطاب ار هست: خواهر جان

جوابش: جان خواهر جان

بگو با مهربان خويش درد و داستان خويش

نگفتي، جان خواهر ! اينكه خوابيده ست اينجا كيست

چنان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را

تو پنداري نمي خواهد ببيند روي ما را نيز كورا دوست مي داريم

نگفتي كيست، باري سرگذشتش چيست

پريشاني غريب و خسته، ره گم كرده را ماند

شباني گله اش را گرگ ها خورده

و گرنه تاجري كالاش را دريا فروبرده

و شايد عاشقي سرگشته ي كوه و بيابانها

سپرده با خيالي دل

نه اش از آسودگي آرامشي حاصل

نه اش از پيمودن دريا و كوه و دشت و دامانها

اگر گم كرده راهي بي سرانجامست

مرا به اش پند و پيغام است

در اين آفاق من گرديده ام بسيار

نماندستم نپيموده به دستي هيچ سويي را

نمايم تا كدامين راه گيرد پيش

از اين سو، سوي خفتنگاه مهر و ماه، راهي نيست

بيابان هاي بي فرياد و كهساران خار و خشك و بي رحم ست

وز آن سو، سوي رستنگاه ماه و مهر هم، كس را پناهي نيست

يكي درياي هول هايل است و خشم توفان ها

سه ديگر سوي تفته دوزخي پرتاب

و آن ديگر بسي زمهرير است و زمستان ها

رهايي را اگر راهي ست

جز از راهي كه رويد زان گلي، خاري، گياهي نيست

نه، خواهر جان! چه جاي شوخي و شنگي ست؟

غريبي، بي نصيبي، مانده در راهي

پناه آورده سوي سايه ي سدري

ببنيش، پاي تا سر درد و دلتنگي ست

نشاني ها كه در او هست

نشاني ها كه مي بينم در او بهرام را ماند

همان بهرام ورجاوند

كه پيش از روز رستاخيز خواهد خاست

هزاران كار خواهد كرد نام آور

هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشكوه

پس از او گيو بن گودرز

و با وي توس بن نوذر

و گرشاسپ دلير شير گندآور

و آن ديگر

و آن ديگر

انيران فرو كوبند وين اهريمني رايات را بر خاك اندازند

بسوزند آنچه ناپاكي ست، ناخوبي ست

پريشان شهر ويرام را دگر سازند

درفش كاويان را فره و در سايه اش

غبار سالين از چهره بزدايند

برافرازند

نه، جانا! اين نه جاي طعنه و سردي ست

گرش نتوان گرفتن دست، بيدادست اين تيپاي بيغاره

ببنيش، روز كور شوربخت، اين ناجوانمردي ست

نشاني ها كه ديدم دادمش، باري

بگو تا كيست اين گمنام گرد آلود

ستان افتاده، چشمان را فروپوشيده با دستان

تواند بود كو باماست گوشش وز خلال پنجه بيندمان

نشانيها كه گفتي هر كدامش برگي از باغي ست

و از بسيارها تايي

به رخسارش عرق هر قطره اي از مرده دريايي

نه خال است و نگار آنها كه بيني، هر يكي داغي ست

كه گويد داستان از سوختن هايي

يكي آواره مرد است اين پريشانگرد

همان شهزاده ي از شهر خود رانده

نهاده سر به صحراها

گذشته از جزيره ها و درياها

نبرده ره به جايي، خسته در كوه و كمر مانده

اگر نفرين اگر افسون اگر تقدير اگر شيطان

بجاي آوردم او را، هان

همان شهزاده ي بيچاره است او كه شبي دزدان دريايي

به شهرش حمله آوردند

بلي، دزدان دريايي و قوم جاودان و خيل غوغايي

به شهرش حمله آوردند

و او مانند سردار دليري نعره زد بر شهر

دليران من! اي شيران

زنان! مردان! جوانان! كودكان! پيران

وبسياري دليرانه سخن ها گفت اما پاسخي نشنفت

اگر تقدير نفرين كرد يا شيطان فسون، هر دست يا دستان

صدايي بر نيامد از سري زيرا همه ناگاه سنگ و سرد گرديدند

از اينجا نام او شد شهريار شهر سنگستان

پريشان روز مسكين تيغ در دستش ميان سنگ ها مي گشت

و چون ديوانگان فرياد مي زد: آي

و مي افتاد و بر مي خاست، گيران نعره مي زد باز

دليران من! اما سنگ ها خاموش

همان شهزاده است آري كه ديگر سالهاي سال

ز بس دريا و كوه و دشت پيموده ست

دلش سير آمده از جان و جانش پير و فرسوده ست

و پندارد كه ديگر جست و جو ها پوچ و بيهوده ست

نه جويد زال زر را تا بسوزاند پر سيمرغ و پرسد چاره و ترفند

نه دارد انتظار هفت تن جاويد ورجاوند

دگر بيزار حتي از دريغا گويي و نوحه

چو روح جغد گردان در مزار آجين اين شبهاي بي ساحل

ز سنگستان شومش بر گرفته دل

پناه آورده سوي سايه ي سدري

كه رسته در كنار كوه بي حاصل

و سنگستان گمنامش

كه روزي روزگاري شبچراغ روزگاران بود

نشيد همگنانش، آغرين را و نيايش را

سرود آتش و خورشيد و باران بود

اگر تير و اگر دي  هر كدام و كي

به فر سور و آذينها بهاران در بهاران بود

كنون ننگ آشياني نفرت آبادست، سوگش سور

چنان چون آبخوستي روسپي. آغوش زي آفاق بگشوده

در او جاي هزاران جوي پر آب گل آلوده

و صيادان دريابارهاي دور

و بردنها و بردنها و بردنها

و كشتي ها و كشتي ها و كشتي ها

و گزمه ها و گشتي ها

سخن بسيار يا كم، وقت بيگاه ست

نگه كن، روز كوتاه ست

هنوز از آشيان دوريم و شب نزديك

شنيدم قصه ي اين پير مسكين را

بگو آيا تواند بود كو را رستگاري روي بنمايد؟

كليدي هست آيا كه اش طلسم بسته بگشايد؟

تواند بود

پس از اين كوه تشنه دره اي ژرف است

در او نزديك غاري تار و تنها، چشمه اي روشن

از اينجا تا كنار چشمه راهي نيست

چنين بايد كه شهزاده در آن چشمه بشويد تن

غبار قرن ها دلمردگي از خويش بزدايد

اهورا وايزدان وامشاسپندان را

سزاشان با سرود سالخورد نغز بستايد

پس از آن هفت ريگ از ريگ هاي چشمه بردارد

در آن نزديك ها چاهي ست

كنارش آذري افزود و او را نمازي گرم بگزارد

پس آنگه هفت ريگش را

به نام و ياد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد

ازو جوشيد خواهد آب

و خواهد گشت شيرين چشمه اي جوشان

نشان آنكه ديگر خاستش بخت جوان از خواب

تواند باز بيند روزگار وصل

تواند بود و بايد بود

ز اسب افتاده او نز اصل

غريبم، قصه ام چون غصه ام بسيار

سخن پوشيده بشنو، من مرده ست و اصلم پير و پژمرده ست

غم دل با تو گويم غار

كبوترهاي جادوي بشارت گوي

نشستند و تواند بود و بايد بودها گفتند

بشارت ها به من دادند و سوي آشيان رفتند

من آن كالام را دريا فرو برده

گله ام را گرگها خورده

من آن آواره ي اين دشت بي فرسنگ

من آن شهر اسيرم، ساكنانش سنگ

ولي گويا دگر اين بينوا شهزاده بايددخمه اي جويد

دريغا دخمه اي در خورد اين تنهاي بدفرجام نتوان يافت

كجايي اي حريق؟ اي سيل؟ اي آوار؟

اشارت ها درست و راست بود اما بشارت ها

ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگينم، غار

درخشان چشمه پيش چشم من خوشيد

فروزان آتشم را باد خاموشيد

فكندم ريگ ها را يك به يك در چاه

همه امشاسپندان را به نام آواز دادم ليك

به جاي آب دود از چاه سر بر كرد، گفتي ديو مي گفت: آه

مگر ديگر فروغ ايزدي آذر مقدس نيست؟

مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست؟

زمين گنديد، آيا بر فراز آسمان كس نيست؟

گسسته است زنجير هزار اهريمني تر ز آنكه در بند دماوندست

پشوتن مرده است آيا؟

و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سياهي كرده است آيا؟

سخن مي گفت، سر در غار كرده، شهريار شهر سنگستان

سخن مي گفت با تاريكي خلوت

تو پنداري مغي دلمرده در آتشگهي خاموش

ز بيداد انيران شكوه ها مي كرد

ستم هاي فرنگ و ترك و تازي را

شكايت با شكسته بازوان ميترا مي كرد

غمان قرنها را زار مي ناليد

حزين آواي او در غار مي گشت و صدا مي كرد

غم دل با تو گويم، غار

بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست ؟

صدا نالنده پاسخ داد

آري نيست.

 

مهدی اخوان ثالث

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1385/12/27 و ساعت 7:38
روشن شب

روشن شب

روشن است آتش درون شب

وز پس دودش

طرحي از ويرانه هاي دور

گر به گوش آيد صدايي خشك

استخوان مرده مي لغزد درون گور

ديرگاهي ماند اجاقم سرد

و چراغم بي نصيب از نور

خواب درمان را به راهي برد

بي صدا آمد كسي از در

در سياهي آتشي افروخت

بي خبر اما

كه نگاهي درتماشا سوخت

گرچه مي دانم كه چشمي راه دارد به افسون شب

ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش

آتشي روشن درون شب

 

سهراب سپهری

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1385/12/24 و ساعت 7:49
ماهی

ماهي

من فكر مي كنم

هرگز نبوده قلب من

اين گونه

گرم و سرخ:

احساس مي كنم

در بدترين دقايق اين شام مرگزاي

چندين هزار چشمه خورشيد

در دلم

مي جوشد از يقين؛

احساس مي كنم

در هر كنار و گوشه اين شوره زار يأس

چندين هزار جنگل شاداب

ناگهان

مي رويد از زمين.

***

آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز

در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو!

من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛

از بركه هاي آينه راهي به من بجو!

***
من فكر مي كنم

هرگز نبوده

دست من

اين سان بزرگ و شاد:

احساس مي كنم

در چشم من

به آبشار اشك سرخگون

خورشيد بي غروب سردي كشد نفس؛

احساس مي كنم

در هر رگم

به تپش قلب من

كنون

بيدار باش قافله اي مي زند جرس.

***
آمد شبي برهنه ام از در

چو روح آب

در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه

گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشيدم از آستان يأس:

((- آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم!))

 

احمد شاملو

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1385/12/23 و ساعت 7:38
سایه روشن

سایه روشن

دوری، مرا اسیر شب انجماد کرد

باید که التماس به آن شعله زاد کرد

یک عمر، سایه روشن احساس او مرا

مهمان لحظه های غم انگیز و شاد کرد

با او اگر دکان دلم رونقی گرفت...

بازار ناز را به نگاهی کساد کرد

پیمان شکستن آفت عشق است نازنین!

کوفی است هر که پشت بر این اعتقاد کرد

از اشتیاق من به تو یک ذره کم نشد

چشمت اگر چه ظلم به حقم زیاد کرد

در روی دوست خیره مشو آه، آینه!

دیگر نمی شود به تو هم اعتماد کرد

 

حمیدرضا حامدی

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در سه شنبه 1385/12/22 و ساعت 7:39
شکوفه های کویری

شکوفه های کویری

تو که بارون و ندیدی گل ابرا رو نچیدی

گله از خیسی جاده های غربت می کنی

توکه خوابی تو که بیدار تو که مستی تو که هشیار

لحظه های شب و با ستاره قسمت می کنی

منو بشناس که همیشه نقش غصه ام روی شیشه

منِ خشکیده درختِ توی بطن باغ و بیشه

جاده های بی سوار و سال گنگ بی بهار و

تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل ما رو

تو که بارون و ندیدی گل ابرا رو نچیدی

گله از خیسی جاده های غربت می کنی

توکه خوابی تو که بیدار تو که مستی تو که هشیار

لحظه های شب و با ستاره قسمت می کنی

لحظه های تلخ غربت هفته های بی مروت

تو نبودی که ببینی شب تار انتظارو

همه غصه هام تو هستی لحظه لحظه هام تو هستی

تو خیالم توی خوابم پا به پام بازم تو هستی

 

با صدای: سیاوش قمیشی

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در دوشنبه 1385/12/21 و ساعت 7:53
سفر به خیر

سفر به خیر

ـ به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید

ـ دل من گرفته زین جا،

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟

ـ همه آرزویم، اما

چه کنم که بسته پایم...

ـ به کجا چنین شتابان؟

ـ به هر آن کجا که باشد به جز این سرا، سرایم

ـ سفرت به خیر، اما تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت

به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام ما را.

 

"شفیعی کدکنی"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1385/12/20 و ساعت 7:29
مرد خاکی

مرد خاكي

مردي درون ميكده آمد

گفت: كشمكش پنجاه و پنج

از پشت پيشخوان

مردي به قامت يك خرس

دستي به زير برد

تق

چوب پنبه را كشيد

و بي خيال گفت: مزه ...؟

مرد گفت: خاك

دستي به ته كفش خويش زد

الكل درون كبودي ليوان، ترانه خواند

وقتي شمايل بطري

از سوزش عجيب نگهداري

و بوي تند رها شد

آن مرد بي قرار

دست خاكي خود در دهان گذاشت

ناگاه از تعجب اين كار

سي و هشت چشم نيمه خمار بسته

باز شد

و شگفتي و تحسين خويش را

مثل ستون خط و خالي سيگار

در چين چهرۀ آن مرد گرم

خالي كرد

ناگاه

مردي صداي بمش را

بر گوش پيشخوان آويخت

ميهمان من، بفرماييد

چند لحظه سكوت، بعد

صداي پر هيبت مردي دگر

فضاي دود كافه را شكافت

من شرط را باختم به رفيقم

ميهمان من، بفرماييد

حساب شد

در اوج اضطراب ميكده

آن مرد خاكي ساكت

پولي مچاله شده

بر چشم پيشخوان گذاشت

و در دو لنگه ي در، ناپديد شد

 

خسرو گلسرخی

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1385/12/19 و ساعت 7:34
خواب

خواب

بالشی از پر اطلسی ها

و رویایی از نگین چشمان تو

من از این رویا خوشم می آید

و از این خواب

چه روزها و شب هایی که بی خوابی مرا یار بود

و نبود هم نفسی در خیالم

ز سرمای خزان می نالیدم

هراسم بود از سیاهی شب

ولی امشب مرا حالی دیگر است

تو را در حریر مهتاب می بینم

در لا به لای رنگ های قالی

مرا امشب شوق پرواز است به دشت خیال

بالشی از پر همه خوبی ها

بودن ها

و من از این خواب خوشم می آید

شب را چون زلف تو می بینم

خزان رخت بر بسته از تن من

تو را با خورشید می بینم

که می تابی بر کویر تن من

من تشنه ام، تشنه نگاه دوباره تو

مرا در خواب سیراب کن از نگاه خویش

که هنگامه ای برپاست در سینه

خدایا این فقط یک خواب است

و تو فرسنگ ها زمن دور

ولی من به بی رحمی دوری تو عادت دارم

و من این خواب را دوست دارم

و پرواز روح را در رویا

و چون تو را دوست دارم

 

اصغر دولت آبادی

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در جمعه 1385/12/18 و ساعت 7:48
دو پنجره

دو پنجره

توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن

دو تا خسته دو تنها یکیشون تو یکیشون من

دیوار از سنگ سیاهه سنگ سرد و سخت خارا

زده قفل بی صدایی به لبای خسته ما

نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار

همه عشق من و تو قصه هست قصه دیدار

همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو

با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو

راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده

تنها پیوند من و تو دست مهربون باده

ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم

واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم می میریم

کاشکی این دیوار خراب شه من و تو با هم بمیریم

توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم

شاید اونجا توی دل ها درد بیزاری نباشه

میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشد

 

اردلان سرفراز

با صدای گوگوش

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1385/12/17 و ساعت 7:52
روی جاده نمناک

روی جاده ی نمناک

اگرچه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی

ازین دشت غبار آلود کوچیده ست

و طرف دامن از این خاک دامنگیر برچیده ست

هنوز از خویش پرسم گاه

آه

چه می دیده ست آن غمناک روی جاده ی نمناک؟

زنی گم کرده بویی آشنا و آزار دلخواهی؟

سگی ناگاه دیگر بار

وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او

چنان چون پاره یا پیرار؟

سیه روزی خزیده در حصاری سرخ؟

اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر

به تلخی باخته دار و ندار زندگی را در قماری سرخ؟

و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش

هزاران قطره خون بر خاک روی جاده ی نمناک؟

چه نجوا داشته با خویش؟

پیامی دیگر از تاریک خون دلمرده ی سوداده کافکا؟

همه خشم و همه نفرین، همه درد و همه دشنام؟

درود دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصبانی اعصار

ابر رند همه آفاق، مست راستین خیام؟

تقوی دیگری بر عهد و هنجار عرب، یا باز

تفی دیگر به ریش عرش و بر این ایام؟

چه نقشی می زده ست آن خوب

به مهر و مردمی یا خشم یا نفرت؟

به شوق و شور یا حسرت؟

دگر بر خاک یا افلاک روی جاده ی نمناک؟

دگر ره مانده تنها با غمش در پیش آیینه

مگر، آن نازنین عیاروش لوطی؟

شکایت می کند ز آن عشق نافرجام دیرینه

وز او پنهان به خاطر می سپارد گفته اش طوطی؟

کدامین شهسوار باستان می تاخته چالک

فکنده صید بر فترک روی جاده ی نمناک؟

هزاران سایه جنبد باغ را، چون باد برخیزد

گهی چونان گهی چونین

که می داند چه می دیده ست آن غمگین؟

دگر دیریست کز این منزل ناپاک کوچیده ست

و طرف دامن از این خاک برچیده ست

ولی من نیک می دانم

چو نقش روز روشن بر جبین غیب می خوانم

که او هر نقش می بسته ست،‌ یا هر جلوه می دیده ست

نمی دیده ست چون خود پاک روی جاده ی نمناک

 

مهدی اخوان ثالث

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1385/12/16 و ساعت 19:19
تماشا

تماشا

در من حلول کن

در من حلول کن