تبليغاتX
هیچستان
جمعه

جمعه

جمعه ساکت

جمعه متروک

جمعه چون کوچه های کهنه، غم انگیز

جمعه اندیشه های تنبل بیمار

جمعه خمیازه های موذی کشدار

جمعه بی انتظار

جمعه تسلیم

خانۀ خالی

خانۀ دلگیر

خانه در بسته بر هجوم جوانی

خانه تاریکی و تصور خورشید

خانه تنهایی و تفأل و تردید

خانه پرد، کتاب، گنجه، تصاویر

آه! چه آرام و پر غرور گذر ذاشت

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه! چه آرام و پر غرور گذر داشت...

 

"فروغ"

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در جمعه 1386/01/31 و ساعت 21:38
صدای بارون

صدای بارون

بوی موهات زیر بارون بوی گندمزار نمناک

بوی سبزه زار خیس بوی خیس تن خاک

جاده های مهربونی رگای آبی دستات

غم بارون غروب ته چشمات تو صدات

قلب تو شهر گل یاس دست تو بازار خوبی

اشک تو بارون روی مرمر دیوار خوبی

ای گل آلوده گل من ای تن آلوده دل پاک

دل تو قبله این دل تن تو ارزونی خاک

یاد بارون و تن تو یاد بارون و تن خاک

بوی گل تو شوره زار بوی خیس تن خاک

همیشه صدای بارون صدای پای تو بوده

همدم تنهایی هام قصه های تو بوده

وقتی که بارون می باره تو رو یاد من می آره

یاد گلبرگ های خیس روی خاک شوره زاره

 

اردلان سرفراز

با صدای ستار

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1386/01/30 و ساعت 9:5
برو اما...

برو اما...

برو، اما:

مطمئن باش ضربه ات کاری بود و دلم سخت شکست...

و چه زشت، به من و ساد گی ام خنديدی...

به من و عشقی پاک، که پر از ياد تو بود...

و به يک قلب يتيم که خيالم می گفت، تا ابد جای توخواهد بود...!

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1386/01/29 و ساعت 8:52

فصل جدايي

کلمات سنگین تو:

یکی پس از دیگری، بر سینه ام فرود آمدند،

و بر قلبی که هنوز عاشقانه برایت می تپد!

مدت ها بود که دلم این روز سرد پاییزی را گواهی می داد...

باکی نیست، آمادگی شنیدن آنها را داشتم!

بالاخره با این هم طوری می سازم...

از امروز کارهای زیادی دارم:

اول باید تمام خاطرات مشترکمان را دفن کنم،

سپس روحم را تبدیل به سنگ کنم،

و آنگاه زندگی تازه و بدون تو را بیاموزم...

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در سه شنبه 1386/01/28 و ساعت 8:32
جزیره

جزیره

من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم

واسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا

یه نگین سبز و خالص روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد

برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه

ابر و باد دریا گفتن حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی

دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره

ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره

می رسه روزی که دیگه قعر دریا می شه خونه ام

اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم

 

"سیاوش قمیشی"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در دوشنبه 1386/01/27 و ساعت 8:23
دگر به جوخه آتش نمی دهند طعام

دگر به جوخه آتش نمی دهند طعام

 به قعر شب سفری می کنیم در تابوت

هوا بد است

تنفس شدید

جنبش کم

و بوی سوختگی بوی آتشی خاموش

و شیهه های سمندی که دور می گردد

میان پچ پچ اوراد و الوداع و امان

نشسته شهر زبان بسته باز در تب سرد

و راه بسته نماید ز رخنه تابوت

به قعر شب سفری می کنیم با کندی

چه می کنیم؟

کجاییم؟

شهر مأمن کو؟

شهاب شب زده ای در مدار تاریکی

هجوم از چپ و از راست دام در هر راه

عبوروحشت ماهی در آبهای سیاه

بگو به دوست اگر حال ما بپرسد دوست

نمی کشند کسی را نمی زنند به دار

دگر به جوخه آتش نمی دهند طعام

نمی زنند کسی را به سینه غنچه خون

شهید در وطن ما کبود می میرد

بگو که سرکشی اینجا کنون ندارد سر

بگو که عاشقی این جا کنون ندارد قلب

بگو بگو به سفر می رویم بی سردار

بگو بگو به سفر می رویم بی سر و قلب

بگو به دوست که دارد اگر سر یاری

خشونتی برساند به گردش تبری

هوا کم است هوایی شکاف روزنه ای

رفیق همنفس! اینک نفس که بی دم تو

نشاید از بن این سینه بر شود نفسی

نه مرده ایم گواه این دل تپیده به خشم

نه مانده ایم نشان ناخن شکسته به خون

بخوان تلاش تن ما تو از جراحت جان

نهفته جسم نحیف امید در آغوش

به قعر شب سفری می کنیم چون تابوت

 

سیاوش کسرایی

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1386/01/26 و ساعت 14:30
غزل هذیان

غزل هذیان

کسی گویا صدایم می زند بسیار آهسته

سکوتی نام من را می کند تکرار، آهسته

و من اشباح ذهنم را به چشم خویش می بینم

چو پلکی می گشایم بر چنین پندار، آهسته

ستونی از هزاران موریانه در عبور از سقف

که می ریزند پائین از در و دیوار، آهسته

چنان با نیش می چرخند هر ساعت، که می ترسم

شوند این عقربک ها عقربی جرّار، آهسته

در این دریای وحشتناک شب دارند می بلعند

دلم را جمعی از مرغان ماهی خوار، آهسته

عرق از هرم این کابوس بر پیشانی ام جاریست

و می لغزد به روی گونۀ تبدار، آهسته

تو باز از دور می خوانی برایم شعر لالایی

بخوان آری بخوان، اما نه این مقدار آهسته

طلایی رنگ من! بی شانه هایت غرق خواهد کرد

مرا امواجی از گیسوی گندمزار، آهسته

بیا از روح رنجورم عیادت کن ولی آرام

که می آیند بالای سر بیمار، آهسته

 

حمیدرضا حامدی

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1386/01/25 و ساعت 14:38
باغ آینه

باغ آیینه

چراغی به دستم، چراغی در برابرم:

من به جنگ سیاهی می روم.

گهواره های خستگی

از کشاکش رفت و آمدها

باز ایستاده اند،

و خورشیدی از اعماق

کهکشان های خاکستر شده را

روشن می کند.

فریادهای عاصی آذرخش ـ

هنگامی که تگرگ

در بطن بی قرار ابر

نطفه می بندد.

و درد خاموش وار تک ـ

هنگامی که غوره خرد

در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند.

فریاد من همه گریز از درد بود

چرا که من، در وحشت انگیز ترین شب ها، آفتاب را به دعائی

نومیدوار طلب می کرده ام.

تو از خورشید ها آمده ای، از سپیده دم ها آمده ای

تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای.

در خلأیی که نه خدا بود و نه آتش

نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.

جریانی جدی

در فاصله دو مرگ

در تهی میان دو تنهائی ـ

[نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!]

شادی تو بی رحم است و بزرگوار،

نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است

من برمی خیزم!

چراغی در دست

چراغی در دلم.

زنگار روحم را صیقل می زنم

آینه ای برابر آینه ات می گذارم

تا از تو

ابدیتی بسازم

 

احمد شاملو

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در جمعه 1386/01/24 و ساعت 10:55
بوی گندم

بوی گندم

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو

یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

اهل طاعونی این قبیله مشرقی ام

تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ

پوستم از جنس شبِ، پوست تو از مخمل سرخ

رختم از تاولِ، تن پوش تو از پوست پلنگ

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو

یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش

من به فکر یه اتاق اندازه تو واسه خواب

تن من خاک منه، ساقه گندم تن تو

تن ما تشنه ترین تشنه یک قطره آب

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو

یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا

شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا

تن تو مثل تبر تن من ریشه سخت

تپش عکس یه قلب مونده اما رو درخت

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو

یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم

تو آخه مسافری خون رگ اینجا منم

تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه

حالا با هر کی که هست هر کی که نیست داد می زنم

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال من

یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال من

 

با صدای داریوش

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1386/01/23 و ساعت 12:38
برگردیم

برگرديم؟

مي آيي به اولين سطر ترانه سفر كنيم؟

به هيُ خنده هاي همان شهريورِ دور!

به آسمانِ پرستاره ي تابستان و تشنگي!

به بلوغ بادبادك و بي تابي تكرار

به پنجشنبه هاي پاكِ كوچه گردي...

كوچه نشين و كتاب ساز!

هميشه مرا به اين نام مي خواندي!

مي گفتي شبيه پروانه اي هستم،

كه پيله ي پاره ي كودكيِ خود را رها نمي كند!

آن روزها، آسمانِ ‌بوسه آبي بود!

آب هم در كاسه سفال صداقتمان،

طعم ديگري داشت!

تو غزل هاي قديمي مرا بيشتر مي پسنديدي!

رديفِ تمام غزل ها،

نام كوچكِ دختري از تبار گل ها بود!

تو بانوي تمام غزل ها بودي

و من تنها شاعرِ شادِ اين حواليِ اندوه!

هميشه مي گفتم،

كسي كه براي اولين بار گفت:

«سنگ مُفت و گنجشك مفت»

حتماَ جيك جيكِ هيچ گنجشكِ كوچكي را نشنيده بود!

حالا،

سنگِ تمام ترانه هاي من مُفت و

گنجشكِ شاد و شكار ناشدنيِ چشم هاي تو،

آنسوي هزار فاصله سنگ انداز و دست و قلم!

 

یغما گلرویی

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1386/01/22 و ساعت 8:39
بقا

بقا

ده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیاکانم

غژ و غژ گهواره های کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها

دوست خوب من

وقتی مادری بمیرد قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد

ما باید مادرانمان را دوست بداریم

وقتی اخم می کنند و بی دلیل وسایل خانه را به هم می ریزند

ما باید بدویم دستشان را بگیریم

تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند

ماباید پدرانمان را دوست بداریم

برایشان دمپایی مرغوب بخریم

و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم

پدران، پدران، پدرانمان را

ما باید دوست بداریم

 

حسین پناهی

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در سه شنبه 1386/01/21 و ساعت 9:10
صدای پای آب

صدای پای آب

من مسلمانم

قبله ام یک گل سرخ

جانمازم چشمه، مهرم نور

دشت سجاده من

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

در نمازم جریان دارد ماه

جریان دارد طیف

سنگ از پشت نمازم پیداست

همه ذرات نمازم متبلور شده است

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو

من نمازم را پی تکبیرة الاحرام علف می خوانم

پی قد قامت موج

کعبه ام بر لب آب

کعبه ام زیر اقاقی هاست

کعبه ام مثل نسیم

می رود باغ به باغ

می رود شهر به شهر

حجرالاسود من روشنی باغچه است

من به مهمانی دنیا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ایوان چراغانی دانش رفتم

رفتم از پله مذهب بالا

تا ته کوچه شک

تا هوای خنک استغنا

تا شب جنس محبت رفتم

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق

رفتم، رفتم تا زن

تا چراغ لذت

تا سکوت خواهش

تا صدای پر تنهایی

چیزها دیدم در روی زمین

کودکی دیدم ماه را بو می کرد

قفسی بی در دیدم

که در آن روشنی پرپر می زد

نردبانی که از آن

عشق می رفت به بام ملکوت

من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید

ظهر در سفره آنان نان بود

سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود

من گدایی دیدم

در به در می رفت

آواز چکاوک می خواست

و سپوری که به یک پوست خربزه می برد نماز

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابیدن گاری چی

مرد گاری چی در حسرت مرگ

زندگی مجذور آینه است

زندگی، گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما

زندگی هندسه ساده و یکسان نفس هاست

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر ها را، خاطره را، زیر باران باید برد

با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت

دوست را باید زیر باران دید

عشق را زیر باران باید جست

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است

"سهراب سپهری"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1386/01/01 و ساعت 13:19