تبليغاتX
هیچستان
گل اندام

گل اندام

دیگر از سقف زمانه آفتابی بر نمی تابد مرا

کلبه جانم دگر بار روشنایی نیست

در کنار پنجره دیگر گل اندامم نمی ماند

شهر خالی مانده بی او آشنایی نیست

کوچه باغان گذشته خالی از فریاد شبگرد و غزل گشته

باغ سر سبز جوانی ها خزانی شد

سال ها بی بودنت بودم تن به هر بیهوده فرسودم

جمع این مطلب زدم من زندگانی شد

 

با صدای فرامرز اصلانی

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در دوشنبه 1386/02/31 و ساعت 8:26
هفتمین اختر این صبح سیاه

هفتمین اختر این صبح سیاه

ای دریغا چه گلی ریخت به خاک

چه بهاری پژمرد

چه دلی رفت به باد

چه چراغی افسرد

هر شب این دلهره طاقت سوز

خوابم از دیده ربود

هر سحر چشم گشودم نگران:

چه خبر خواهد بود؟

سرنوشت دل من بود در این بیم و امید

آه ای چشمه نوشین حیات

ای امید دلبند

گر چه صد بار دلم از تو شکست

هیچگه از لب نوشت نبریدم پیوند

آخر این صبحدم خون آلود

آمد آن خنجر بیداد فرود

شش ستاره بر زمین در غلتیده

شش دل شیر فرو ماند از کار

شش صدا شد خاموش...

بانگ خون در دل ریشم برخاست

پر شدم از فریاد

هفتمین اختر این صبح سیاه

دل من بود که بر خاک افتاد

 

هوشنگ ابتهاج

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1386/02/29 و ساعت 8:27
کاج ها در به درند

کاج ها در بدرند

نیمکت کهنه باغ

خاطرات دورش را

در اولین بارش زمستانی

از ذهن پاک کرده است

خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم

خاطره آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی

 

حسين پناهي

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در جمعه 1386/02/28 و ساعت 8:40
انسانم آرزوست

انسانم آرزوست

بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست

بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست

اي آفتاب حُسن برو آ دمي ز ابر

كآن چهره مشعشع تابانم آرزوست

گفتي به ناز بيش مرنجان مرا برو

آن گفتنت كه بيش مرنجانم آرزوست

آن دف گفتنت كه برو شه به خانه نيست

آن ناز و باز تندي دربانم آرزوست

زين همرهان سست عناصر دلم گرفت

شير خدا و رستم دستانم آرزوست

زين خلق پر شكايت گريان شدم ملول

آن هاي و هوي و نعره مستانم آرزوست

بالله كه شهر بي تو مرا حبس مي شود

آوارگي كوه وبيابانم آرزوست

يك دست جام باده و يك دست زلف يار

رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر

كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند يافت مي نشود گشته ايم ما

گفت آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست

 

مولانا

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1386/02/27 و ساعت 8:41
برای او که هیچگاه نفهمید یا نخواست که بفهمد

براي او كه هيچگاه نفهميد يا نخواست كه بفهمد

از تو گـسسته ام دیگر،

و اینک آتش درونم را آرامشیست...

دشمن جاودانی ام:

اکنون باید یاد بگیری،

که چگونه با تمام قلب عاشق باشی.

نه نیاز به دعایت دارم،

و نه انتظار نگاهی به وداع...

کمی شراب، التهاب دل را فرو می نشاند،

و تاریکی شب آن را می پوشاند.

من اینک رها شده ام، با زندگی آسوده...

خوابی سنگین خواهم کرد!

تا سپیده دمان با بانگ خود،

شادی را برایم به ارمغان آورد...

جدایی از تو هدیه ایست،

و فراموشی تو نعمتی!

اما عزیز من، آیا مردی دیگر

صلیبی را که من بر زمین نهادم،

بر دوش خواهد کشـید...؟!

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1386/02/26 و ساعت 8:48
پشیمانی

پشیمانی

از گذشتِ زمان، گونه پرچین

خاطر از گردشِ دهر خسته

برفِ پیری، نشسته به گیسوت

دل ز آسیبِ دوران شکسته

دامنِ خوشدلی رفته از دست

طایرِ شادی از دام جسته

از جوانی، نمانده به جز یاد

رشته ی آرزوها گسسته

در شبِ تار و سردِ زمستان

در کنارِ بخاری نشسته

غرقه در خاطرات جوانی

لب خموش از سخن دیده بسته

کودکانت به بازی در اطراف

گه پراکنده گه دسته دسته

می کنی یاد برنایی خویش

یاد دوران زیبایی خویش

غرقه در بحرِ فکری که ناگاه

گرم و گیرا، ز ایوانِ خانه

ناله ای خیزد از سینه ای ریش

نغمه ای دلکش و عاشقانه

خادمِ خوبرویِ جوانت

زار و افسرده بر آستانه

زیرِ لب، خواند از دفترِ من

با صدایی حزین، این ترانه

"قلب من طایری خسته بالست

دور افتاده از آشیانه

دیده بس جور و آسیبِ گردون

خورده بس تیرِ غم از زمانه

اوفتاده به دامِ تو صیاد

کتِ نباشد ز خوبی نشانه

ذره ای مهر اندر دلت نیست

هست بیدادِ تو بیکرانه

رحمتی کن بر احوالِ زارم

سوختم، سوختم، بی قرارم!"

گردد از آن حزین ناله ی گرم

خاطرات ِ تو از خواب، بیدار

زیرِ خاکسترِ سرد نسیان

قلبِ گرمِ تو گردد شرر بار

چون به یاد آری از عشقِ پیشین

اشکت آهسته ریزد به رخسار

گردی از کرده ی خود پشیمان

کز چه راندی به من جورِ بسیار

کز چه ام راندی از درگهِ خویش

نا امیدم نمودی ز دیدار

لیک، بی حاصلست آه و افسوس

عشقِ رفته، نگردد پدیدار

زانکه پیری، دلِ من فسرده ست

وز تو سرسبزیِ حسن برده ست.

 

فریدون توللی

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در سه شنبه 1386/02/25 و ساعت 8:23
آرزو

آرزو

در‌آسمان آبی

ابر سیاه ولوله بر پا کرد

رگبار اگر که کرد شکوفان

بر روی سنگفرش خیابان

گلبوته های سرخ

در شهر و در بسط بیابان

بید سپید زردی برگش را

خواهد سپرد در کف نسیان

 

حمید مصدق

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در دوشنبه 1386/02/24 و ساعت 21:27
آرزو

آرزو

در‌آسمان آبی

ابر سیاه ولوله بر پا کرد

رگبار اگر که کرد شکوفان

بر روی سنگفرش خیابان

گلبوته های سرخ

در شهر و در بسط بیابان

بید سپید زردی برگش را

خواهد سپرد در کف نسیان

 

حمید مصدق

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در دوشنبه 1386/02/24 و ساعت 14:0
باران

باران

آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم

در آستانه پر نیلوفر،

که به آسمان بارانی می اندیشید

و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم

در آستانه پر نیلوفر باران،

که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود

و آنگاه بانوی پر غرور باران را

در آستانه نیلوفرها،

که از سفر دشوار آسمان باز می آمد.

 

احمد شاملو

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1386/02/23 و ساعت 8:14
دیگه این دل واسه ما دل نمی شه

ديگه اين دل واسه ما دل نمي شه...

نيستش!

 نمی دونم كجاست؟!

 چه می كنه؟

 ولي مي دونم كه ندارمش...

 هيچ وقت نخواستم كه تو رو با چشمات به ياد بيارم

 نمي خواستم كه تو رو، تو گم ترين آرزوهام ببينم

 نمي خواستم كه بي تو به ديوارها بگم هنوزم دوستت دارم...

 آخه تو هول و ولاي پريشونيهام، تورو نداشتم!

 تو گيرودار اي بابا دل تو هيچ و حال او خوش،

 ای بی ‌مروت، ديگه دلي مي مونه كه جور دل كبوتر بتپه؟!

 كـه با تو از جون زندگي اش بگه؟

 بگه كه هنوز زنده اس؟!

 اگه صدا صداي منه،

 نفس اگه نفس تو،

 بذار كه اون خوش غيرت هاش بدونن:

 كه دل، ديگه دل من نيست!

 نه ديگه اين دل واسه ما دل نميشه...

 

"بیژن مفید"

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1386/02/22 و ساعت 8:36
از تو

اکنون که شب از نیمه گذشته

و سکوت هم جا را فراگرفته

تاریکی و ظلمت سایه خود را بر سر شهر افکنده

و همه در خواب ناز کتم عدم فرو رفته اند

من با مهتاب سخن می گویم

از تو از محبت و مهربانیت

از عشق، دوست داشتن و صداقت تو

از دستان پر مهر و آغوش پر محبت تو

از ثانیه ها، دقایق و ساعت های سخت و ملال آور جدایی و تنهایی

از اینکه هر روز صبح به امید شنیدن صدای گرم و مهربانت از خواب بیدار می شوم

از روزهایی که با خیال و رویای با تو بودن سر می کنم

از چشمان خسته و مضطرب خود و از شب زنده داری های خود

از امید وصال و از حضور تو برایش می گویم

حضور تو که دلیلی شده تا روزهای سخت تنهایی را سپری کنم

حضور تو که باعث شده دنیای پوچ و بی ارزش را تحمل کنم

آری از حضور گرم تو برایش می گویم که روح سرد آدم های اطرافم را آب کرده

از حضور تو برایش می گویم که روزنه امید را در دلم روشن کرده

از حضور تو می گویم که مرا از بایدها و شایدها و خوشی های زودگذر جدا کرده

و به عالمی دیگر کشانده و روحم را به پرواز در آورده

و از شور و شعفی که به خاطر حضور تو در وجودم، ایجاد شده برایش می گویم

اما چند شبی است که تنها هستم و در سکوت تنهایی غرق شدم

چند شبی است که مهتاب درپشت ابرها پنهان شده

و مهتاب را برای شنیدن حرف هایم پیشکش نمی کند

گویی پنداشته دیگر تنها ماه موجود در دنیا نیست

حال دیوار را شریک خود قرار دادم و با او سخن می گویم

تا اگر از دوست داشتن خودم نسبت به تو برایش گفتم از حسودی نرود

و اگر از غم و درد دوری و هجران و فراق برایش گفتم

از شدت دردهام کمر خم نکند و تنهایم نذارد

دوستت دارم عزیز

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در جمعه 1386/02/21 و ساعت 8:42
تقدیر یا تقصیر؟!!!

تقدير يا تقصير؟!

هر کسی که رفت،

 پاره ای از دل ما را با خود برد،

اما تو که هنوز نرفته ای، می دانم که دورادور با من هستی!

تمام اینها نتیجه تقدیر من نبود،

ولی قبول دارم که تقصیر خودم بود...

فکر نکن که دلم برایت تنگ نمی شود،

فکر نکن که نمی خواهم ببینمت،

ببین، نگذاشتند با نخواستیم کلی فرق دارد...

پس می سپارمت به باران،

که در آن عصر خنک پاییزی چشمانم را تر کرد،

و به آن دو ستاره، که دیگر مال من و تو نیستند...

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1386/02/20 و ساعت 13:1
گفتگو

گفت و گو

من میگم بهم نگاه کن 

تو میگی که جون فدا کن

من میگم چشات قشنگه

تو میگی دنیا دو رنگه

من میگم چه قدر تو ماهی

تو میگی اول راهی

من میگم بمون همیشه

تو میگی ببین نمیشه

من می گم خیلی غریبم

تو میگی نده فریبم

من میگم خوابت رو دیدم

تو میگی دیگه بریدم

من می گم هدف وصاله

تو ولی میگی محاله

من میگم یه عمره سوختم

تو میگی قلبم رو دوختم

من میگم چشماتُ وا کن

تو میگی منو رها کن

من میگم خیلی دیوونم

تو میگی آره می دونم

من میگم دلم شکسته ست

تو میگی خوب میشه خسته ست

من میگم بشین کنارم

تو میگی دوستت ندارم

من میگم بهم نظر کن

تو ولی میگی سفر کن

من میگم واسم دعا کن

تو میگی نذر رضا کن

من میگم قلبم رو نشکن

تو میگی من می شکنم من؟

من میگم واست می میرم

تو میگی نمی پذیرم

من میگم شدم فراموش؟

تو میگی نه، رفتم از هوش

من میگم که رفتم از یاد؟

تو میگی نه مرده فرهاد

من میگم باز شدی حیروون؟

تو میگی بیچاره مجنون

من میگم ازم بریدی؟

تو می پرسی نا امیدی؟

من میگم واسم عزیزی

تو میگی زبون می ریزی؟

من میگم تو خیلی نازی

تو میگی غرق نیازی

من میگم دلم رو بردی

تو میگی به من سپردی؟

من میگم کردم تعجب

تو میگی دیگه بگو خب

من میگم تنهایی سخته

تو میگی این دست بخته

من میگم دل تو رفته

تو میگی هفت روزه هفته

من میگم راه تو دوره

تو میگی چاره عبوره

من میگم می خوام بشم گم

تو میگی حرفای مردم؟

من میگم نگذری ساده؟

تو میگی آدم زیاده

من میگم دل به تو بستن؟

تو میگی اینقده هستن

من میگم تنهام میذاری؟

تو میگی طاقت نداری؟

من میگم خدا به همرات

تو میگی چه تلخه حرفات

من میگم اهل بهشتی

تو میگی چه سرنوشتی

من میگم تو بی گناهی

تو میگی چه اشتباهی

من میگم که غرق دردم

تو میگی می خوام بگردم

من میگم چیزی می خواستی؟

تو میگی تشنمه راستی

من میگم از غم آبه

تو میگی دلم کبابه

من می گم برو کنارش

تو میگی رفت پیش یارش

من میگم با تو چیکار کرد؟

تو میگی کشت و فرار کرد

من میگم چیزی گذاشته؟

تو میگی دو خط نوشته

من میگم بختش سیاهه

تو میگی اون بی گناهه

من میگم رفته که حالا

تو می گی مونده خیالا

من میگم می آد یه روزی

تو میگی داری می سوزی

من میگم رنگت چه زرده

تو می پرسی بر می گرده؟

من میگم بیاد الهی

تو میگی که خیلی ماهی

من میگم ماهت سفر کرد

تو میگی تو رو خبر کرد؟

من میگم هر کی با ماهش

تو میگی بار گناهش؟

من میگم تو بی وفایی

تو میگی بریم  یه جایی

من میگم دلم اسیره

تو میگی نه خیلی دیره

من میگم خدا بزرگه

تو میگی زندگی گرگه

من میگم عاشق پرنده ست

تو میگی معشوق برنده ست

من میگم به روزها شک کن

تو میگی بهم کمک کن

من میگم خدانگهدار

تو میگی تا چی بخواد یار

من میگم که تا قیامت

برو زیبا به سلامت

پشت تو آب نمی ریزم

که نروندت عزیزم

 

مریم حیدرزاده

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1386/02/19 و ساعت 8:52
آتش پنهان

آتش پنهان

گرمي آتش خورشيد فسرد

مهرگان زد به جهان رنگ دگر

پنجۀ خسته اين چنگي پير

ره ديگر زد و آهنگ دگر

زندگي مرده به بيراه زمان

كرده افسانۀ هستي كوتاه

جز به افسوس نمي خندد مهر

جز به اندوه نمي تابد ماه

باز در ديدۀ غمگين سحر

روح بيمار طبيعت پيداست

باز در سردي لبخند غروب

رازها خفته ز ناكامي هاست

شاخه ها مضطرب از جنبش باد

در هم آويخته مي پرهيزند

برگها سوخته از بوسه مرگ

تك تك از شاخه فرو مي ريزند

مي كند باد خزاني خاموش

شعله سركش تابستان را

دست مرگ است و ز پا ننشيند

تا به يغما نبرد بستان را

دلم از نام خزان مي لرزد

زانكه من زاده تابستانم

شعر من آتش پنهان من است

روز و شب شعله كشد در جانم

مي رسد سردي پاييز حيات

تاب اين سيل بلاخيز نيست

غنچه ام نشكفته به كام

طاقت سيلي پاييزم نيست

 

فرفریدون مشیری

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در سه شنبه 1386/02/11 و ساعت 14:49
دردواره ها

دردواره ها

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن درآورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان برآورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستین شان

مردمی که رنگ و روی آستین شان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان

درد می کند .

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده سرودنم 

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خود را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه دل است