انتظار بهار
مدتیست که دیگر تقویمم را ورق نمی زنم،
حتی حوصله کنار زدن پرده را ندارم،
چه برسد به باز کردن پنجره!!!
حال عجیبی دارم:
همه چیز از نبودنت حکایت می کند،
به جز دلم که مانند دانه ای در دل خاک،
در انتظار آمدن بهار است...
|
انتظار بهار مدتیست که دیگر تقویمم را ورق نمی زنم، حتی حوصله کنار زدن پرده را ندارم، چه برسد به باز کردن پنجره!!! حال عجیبی دارم: همه چیز از نبودنت حکایت می کند، به جز دلم که مانند دانه ای در دل خاک، در انتظار آمدن بهار است... |لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در جمعه 1386/03/25 و ساعت 7:3 اصلا ً اين بازي يك نفره نيست!
گفتم: كبوترِ بوسه! گفتي: پَر! گفتم: گنجشكِ آن همه آسودگي! گفتي: پَر! گفتم : پروانه پرسه هاي بي پايان! گفتي : پَر! گفتم: التماسِ علاقه، بي تابيِ ترانه، بيداريِ بي حساب! نگاهم كردي! نه انگشتت از زمينِ زندگيم بلند شد، نه واژه «پر» از بامِ لبانِ تو پر كشيد! سكوت كردي كه چشمه ي شبنم، از شنزارِ انتظار من بجوشد! عاشقم كردي! همبازيِ ناماندگارِ اين همه گريه! و آخرين نگاه تو، هنوز در درگاهِ گريه هاي من ايستاده است! حالا - بدونِ تو!- رو به روي آينه مي ايستم! مي گويم: زنبورِ گزنده ي اين همه انتظار، كلاغِ سقّ سياه اين همه غصه! و كسي در جوابِ گفته هاي من «پر!» نمي گويد! تكرارِ آن بازي، بدونِ دست و صداي تو ممكن نيست! پس به پيوست تمامِ ترانه هاي قديمي، باز هم مي نويسم: برگرد!؟ یغما گلرویی نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1386/03/24 و ساعت 7:28 ای ساربان ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می رود وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود من مانده ام مهجور از او دلخسته و رنجور از او گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان دیگر مپرس از دل نشان کز دل نشانم می رود برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم چون مجمری پر آتشم کز سر دخانم می رود با آن همه بیداد او ئین عهد بی بنیاد او در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود شب تا سحر می نغنوم و اندرز کس می نشنوم وین ره نه قاصد می روم کز کف عنانم می رود صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می رود در فتن جام از بدن گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا طاقت نمی آرم جفا کار از فغانم می رود سعدی نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1386/03/23 و ساعت 14:36 پاییز اگر آمده باشی
پاییز اگر آمده باشی، برگ ها زرد شده اند دیگر، از واهمه ی خشاخش آنها که از شاخه جدا مانده اند. پاییز اگر آمده باشی، یادمانی از بهار نمی یابی، که همه در گذر از عطشان تابستان سوخته است. برگ هایی که با بهار آمده بودند، با پاییز رفتند. پاییز اگر آمده باشی، زمستان در انتظار تست، می رسد پیش از آنکه امید به بهاری باز جوانه زند. آژند اندازه گر نگارش توسط آتش نشان در سه شنبه 1386/03/22 و ساعت 13:58 شب من اينجا سخت دلتنگم و شب را دوست مي دارم تو مي داني که شب فصل فراموشي است و مي داني که من کوه غمي بر شانه ها دارم شروع روز خوب تو براي من شروع غصه و اندوه و نوميدي است شروع صبح براي من هميشه ابتدار خاکستر رنگيست و من امروز هم مثل هميشه با دستي تهي زين راه برگشته ام کنون در آستان فصل شب گم مي کنم خود را ميان تاب سبز خاطرم مي بينمت بر بستري از مخمل سبز علف ها در سينه باغ هاي پر گل به يادت سخت مي گريم و خود را پشت اين ديوارها با سايه ام تنهاي تنها باز مي يابم من اينجا سخت دلتنگم تو مي داني که دردم درد تنهايي است و با اين کهنه دردي اين تلخي اندوه شب را دوست مي دارم نگارش توسط آتش نشان در دوشنبه 1386/03/21 و ساعت 20:24 ارغوان ارغوان شاخه همخون جدا مانده من آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی است هوا؟ یا که گرفته است هنوز؟ من در این گوشه که از دنیا بیرون است آسمانی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست آنچه می بینم دیوار است آه این سخت سیاه آن چنان نزدیک است که چو بر می کشم از سینه نفس نفسم را بر می گرداند ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی می ماند کور سویی ز چراغی رنجور قصه پرداز شب ظلمانی است نفسم می گیرد که هوا هم اینجا زندانی است هر چه با من اینجاست رنگ رخ باخته است آفتابی هرگز گوشه چشمی هم بر فراموشی این دخمه نینداخته است اندرین گوشه خاموش فراموش شده کز دم سردش هر شمعی خاموش شده یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد: ارغوانم آنجاست ارغوانم تنهاست ارغوانم دارد می گرید چون دل من که چنین خون آلود هر دم از دیده فرو می ریزد ارغوان این چه رازی است که هر بار بهار با عزای دل ما می آید؟ که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است وین چنین بر جگر سوختگان داغ بر داغ می افزاید؟ ارغوان پنجه خونین زمین دامن صبح بگیر وز سواران خرامنده خورشید بپرس کی بر این دره غم می گذرند؟ ارغوان خوشه خون بامدادان که کبوترها بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند جان گلرنگ مرا بر سر دست بگیر به تماشاگه پرواز ببر آه، بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند ارغوان بیرق گلگون بهار تو برافراشته باش شعر خونبار منی یاد رنگین رفیقانم را بر زبان داشته باش تو بخوان نغمه ناخوانده من ارغوان شاخه هم خون جدا مانده من هـ. الف. سایه نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1386/03/20 و ساعت 8:22 نشانی ـ خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: "نرسیده به درخت، کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمان می مانی و تو را تری شفاف فرا می گیرد در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی: کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟" "سهراب سپهری" نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1386/03/19 و ساعت 14:49 تيغ هاي خاطرات ناگهان سرم گیج می رود افکارم حالت تهوع دارند! انگار که دچار مسمومیت ذهنی شده ام!!! نمی دانم چرا رنگم اینقدر پريده؟! جامی شراب، تلختر از حقیقت را یک نفس سر می کشم... تا شاید برای مدتی کوتاه، تمامی اتفاقات سه ماه اخیر را فراموش کنم... این تیغ های خاطرات چه بی رحمانه تنم را می خراشند!!! نگارش توسط آتش نشان در جمعه 1386/03/18 و ساعت 8:21 شبگیر دیگر این پنجره بگشای که من به ستوه آمدم از این شب تنگ دیرگاهی است که در خانه همسایه من خوانده است خروس وین شب تلخ عبوس می فشارد به دلم پای درنگ دیرگاهی است که من در دل این شام سیاه پشت این پنجره بیدار و خموش مانده ام چشم به راه همه چشم و همه گوش: مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم محو آن اختر شبتاب که می سوزد گرم مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ آری این پنجره بگشای که صبح می درخشد پس این پرده تار می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسوس بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ هـ. الف. سایه نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1386/03/17 و ساعت 8:38 گناه دريا
چه صدف ها كه به درياي وجود سينه هاشان ز گهر خالي بود ننگ نشناخته از بي هنري شرم ناكرده از اين بي گهري سوي هر درگهشان روي نياز همه جا سينه گشايند به ناز زندگي دشمن ديرينه من چنگ انداخته در سينه من روز و شب با من دارد سر جنگ هر نفس از صدف سينه تنگ دامن افشان گهر آورده به چنگ وان گهرها... همه كوبيده به سنگ فریدون مشیری نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1386/03/16 و ساعت 22:29 در بسته
باز كن! اين در به رويم باز كن باز كن! كان ديگران را بسته اند خستگي بر خاطرم كمتر فزاي زانكه بيش از حد كسانش خسته اند باز كن! اين در به رويم باز كن تا بياسايم دمي از رنج خويش درهمي در كيسه ام شايان توست باز كن تا عرضه دارم گنج خويش را ريزم امشب يك به يك بر بسترت و آن چه با من پنجه هاي جور كرد من به پاداش آن كنم با پيكرت امشب از آزار كژدم سيرتان سوي تو، اي زن! پناه آورده ام گفتمت زن ليك تو زن نيستي رو سوي ماه سياه آورده ام دخمه اي در پشت اين دهليز هست از تو، وان بيچاره همكاران تو بر در و ديوار آن بنوشته اند يادگاري بي وفا ياران تو باز كن تا اين شب تاريك را با تو اي ناديده دلبر! سر كنم دامن ننگين تو آرم به دست تا به كام خويش ننگين تر كنم باز كن كان غنچه ي پژمرده را پايمال عشق كوتاهم كني وز فراوان درد و بيماري سحر يادبودي نيز همراهم كني باز كن... اما غلط گفتم، مكن كاين در محنت به رويم بسته به من درد خود بر رنج من افزون مساز كاين دل رنجيده، تنها خسته به سیمین بهبهانی نگارش توسط آتش نشان در سه شنبه 1386/03/15 و ساعت 14:34 مرغ باران
در تلاش شب كه ابر تيره مي بارد روي درياي هراس انگيز وز فراز برج بارانداز خلوت، مرغ باران مي كشد فرياد خشم آميز و سرود سرد و پر توفان درياي حماسه خوان گرفته اوج مي زند بالاي هر بام و سرائي موج و عبوس ظلمت خيس شب مغموم قل ناهنجار خود را بر سكوت بندر خاموش مي ريزد، مي كشد ديوانه واري در چنين هنگامه روي گام هاي كند و سنگينش پيكري افسرده را خاموش. مرغ باران مي كشد فرياد دائم: - عابر! اي عابر! جامه ات خيس آمد از باران. نيستت آهنگ خفتن يا نشستن در بر ياران؟ ... ابر مي گريد باد مي گردد و به زير لب چنين مي گويد عابر: - آه! رفته اند از من همه بيگانه خو با من... من به هذيان تب رؤياي خود دارم گفت و گو با يار ديگر سان كاين عطش جز با تلاش بوسه خونين او درمان نمي گيرد. *** باد مي غلتد درون بستر ظلمت ابر مي غرد و ز او هر چيز مي ماند به ره منكوب، مرغ باران مي زند فرياد: - عابر! درشبي اين گونه توفاني گوشه گرمي نمي جوئي؟ يا بدين پرسنده دلسوز پاسخ سردي نمي گوئي؟ ابر مي گريد باد مي گردد و به خود اين گونه در نجواي خاموش است عابر: - خانه ام، افسوس! بي چراغ و آتشي آنسان كه من خواهم، خموش و سرد و تاريك است. *** وپس نجواي آرامش سرد خندي غمزده، دزدانه از او بر لب شب مي گريزد مي زند شب با غمش لبخند... مرغ باران مي دهد آواز: - اي شبگرد! از چنين بي نقشه رفتن تن نفرسودت؟ ابر مي گريد باد مي گردد و به خود اين گونه نجوا مي كند عابر: - با چنين هر در زدن، هر گوشه گرديدن، در شبي كه وهم از پستان چونان قير نوشد زهر رهگذار مقصد فرداي خويشم من... ورنه در اين گونه شب اين گونه باران اينچنين توفان كه تواند داشت منظوري كه سودي در نظر با آن نبندد نقش؟ مرغ مسكين! زندگي زيباست خورد و خفتي نيست بي مقصود. مي توان هر گونه كشتي راند بر دريا: مي توان مستانه در مهتاب با ياري بلم بر خلوت آرام دريا راند مي توان زير نگاه ماه، با آواز قايقران سه تاري زد لبي بوسيد. ليكن آن شبخيز تن پولاد ماهيگير كه به زير چشم توفان بر مي افرازد شراع كشتي خود را در نشيب پرتگاه مظلم خيزاب هاي هايل دريا تا بگيرد زاد و رود زندگي را از دهان مرگ، مانده با دندانش آيا طعم ديگر سان از تلاش بوسه اي خونين كه به گرما گرم وصلي كوته و پر درد بر لبان زندگي داده ست؟ مرغ مسكين! زندگي زيباست... من درين گود سياه و سرد و توفاني نظر باجست و جوي گوهري دارم تارك زيباي صبح روشن فرداي خود را تا بدان گوهر بيارايم. مرغ مسكين! زندگي، بي گوهري اين گونه، نازيباست! *** اندر سرماي تاريكي كه چراغ مرد قايقچي به پشت پنجره افسرده مي ماند و سياهي مي مكد هر نور را در بطن هر فانوس وز ملالي گنگ دريا در تب هذيانيش با خويش مي پيچد، وز هراسي كور پنهان مي شود در بستر شب باد، و ز نشاطي مست رعد از خنده مي تركد و ز نهيبي سخت ابر خسته مي گريد، در پناه قايقي وارون پي تعمير بر ساحل، بين جمعي گفت و گوشان گرم، شمع خردي شعله اش بر فرق مي لرزد. ابر مي گريد باد مي گردد وندر اين هنگام روي گام هاي كند و سنگينش باز مي استد ز راهش مرد، و ز گلو مي خواند آوازي كه ماهيخوار مي خواند شباهنگام آن آواز بر دريا پس به زير قايق وارون با تلاشش از پي بهزيستن، اميد مي تابد به چشمش رنگ. *** ضرب با وارون شده قايق مي كشد دريا غريو خشم مي كشد دريا غريو خشم مي خورد شب بر تن از توفان به تسليمي كه دارد مشت مي گزد بندر با غمي انگشت. تا دل شب از اميد انگيز يك اختر تهي گردد. ابر مي گريد باد مي گردد... احمد شاملو نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1386/03/13 و ساعت 8:31 اجاق سرد مانده از شب های دورادور بر مسیر خامُش جنگل سنگچینی از اجاقی خرد اندرو خاکستر سردی همچنان کاندر غبار اندودۀ اندیشه های من ملال انگیز طرح تصویری در آن هر چیز داستانی حاصلش دردی روز شیرینم که با من آتشی داشت؛ نقش ناهمرنگ گردیده سرد گشته، سنگ گردیده با دم پاییز عمر من کنایت از بهار روی زردی همچنان که مانده از شب های دورادور بر مسیر خامش جنگل سنگچینی از اجاقی خرد اندرو خاکستر سردی نیما نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1386/03/06 و ساعت 13:41 برو ای دوست برو برو ای دوست، برو! برو ای دختر پالان محبت بر دوش، برو... من دگر سيرم، سیر...! سيرم از اين عشق دو پهلوی تو پست، تف بر آن خاکی كه تو را پروردست! گر طلا نيست مرا، زادهی رنجم و پروردهی دامان شرف... دل من چون دل تو، صحنهی دلقك ها نيست، ديده ام، مسخره خندهی چشمك ها نيست، دل من مأمن صد شور و بسی فرياد است، تك تك ساعت، پايان شب بيداد است، دل من، ای زن بدبخت هوس پرور پست: شعلهی آتش شيرين شكن فرهاد است! حيف از اين قلبم، از اين قلب طرب پرور، كه به فرمان تو، تسليم تو جانی كردم، حيف از اين عمر، كه با سوز شراری جانسوز،
|