آخرين جام
آخرین جام را می نوشم به سلامتی:
پیوندی که از هم گسست،
تنهایی ما دو،
اندوه من...
همیشه خواهم نوشید به سلامتی:
لبانی که دروغ گفتند،
چشمانی که چون گور سرد بودند،
دنیایی بی رحم و خشن،
و نجات بخشی که در خواب است...
|
آخرين جام آخرین جام را می نوشم به سلامتی: پیوندی که از هم گسست، تنهایی ما دو، اندوه من... همیشه خواهم نوشید به سلامتی: لبانی که دروغ گفتند، چشمانی که چون گور سرد بودند، دنیایی بی رحم و خشن، و نجات بخشی که در خواب است... |لينك ثابت|
نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1386/04/30 و ساعت 7:8 اصرار
خسته شکسته و دلبسته من هستم من هستم من هستم از این فریاد تا آن فریاد سکوتی نشسته است. لب بسته در دره های سکوت سرگردانم. من می دانم من می دانم من می دانم جنبش شاخه ای از جنگلی خبر می دهد و رقص لرزان شمعی ناتوان از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش. در خاموشی نشسته ام خسته ام درهم شکسته ام من دلبسته ام. احمد شاملو نگارش توسط آتش نشان در جمعه 1386/04/29 و ساعت 7:15 پرستش
ای شب، به پاس صحبت دیرین، خدای را با او بگو حکایت شب زنده داریم با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق شاید وفا کند، بشتابد به یاریم ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین آگه شود ز رنج من و عشق پاک من هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من ای شعر من، بگو که جدایی چه می کند کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی ای چنگ غم، که از تو به جز ناله بر نخاست راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی ای آسمان، به سوز دل من گواه باش کز دست غم به کوه و بیابان گریختم داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه مانند شمع سوختم و اشک ریختم ای روشنان عالم بالا، ستاره ها رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید یا جان من ز من بستانید بی درنگ یا پا فرانهید و خدا را خبر کنید آری، مگر خدا به دل اندازدش که من زین آه و ناله راه به جایی نمی برم جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من از حال دل اگر سخنی بر لب آورم آخر اگر پرستش او شد گناه من عذر گناه من، همه، چشمان مست اوست تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من او هستی من است که آینده دست اوست عمری مرا به مهر و وفا آزموده است داند من آن نیم که کنم رو به هر دری او نیز مایل است به عهدی وفا کند اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری
فريدون مشيري نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1386/04/24 و ساعت 22:44 خاک ره چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من روی رنگین را به هر کس می نماید همچو گل ور بگویم باز پوشان، باز پوشاند ز من چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین گفت می خواهی مگر تا جوی خون راند ز من او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود کام بستانم از او یا داد بستاند زمن گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست بس حکایت های شیرین باز می ماند ز من گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگرید کو به چیزی مختصر چون باز می ماند ز من صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند ز من "حافظ" نگارش توسط آتش نشان در شنبه 1386/04/23 و ساعت 13:50 رو به غروب
ریخته سرخ غروب جا به جا بر سر سنگ کوه خاموش است می خروشد رود مانده در دامن دشت خرمنی رنگ کبود سایه آمیخته با سایه سنگ با سنگ گرفته پیوند روز فرسوده به ره می گذرد جلوه گر آمده در چشمانش نقش اندوه پی یک لبخند جغد بر کنگره ها می خواند لاشخورها سنگین از هوا تک تک آیند فرود لاشه ای مانده به دشت کنده منقار ز جا چشمانش زیر پیشانی او مانده دو گود کبود تیرگی می آید دشت می گیرد آرام قصه رنگی روز می رود رو به تمام شاخه ها پژمرده است سنگها افسرده است رود می نالد جغد می خواند غم بیامیخته با رنگ غروب می تراود ز لبم قصه سرد دلم افسرده در این تنگ غروب
سهراب سپهری نگارش توسط آتش نشان در جمعه 1386/04/22 و ساعت 13:33 آنگاه پس از تندر
نمی دانی چه شب هایی سحر کردم بی آنکه یکدم مهربان باشند با هم پلکهای من در خلوت خواب گوارایی و آن گاهگه شبها که خوابم برد هرگز نشد کاید بسویم هاله ای یا نیمتاجی گل از روشنا گلگشت رؤیایی در خواب های من این آب های اهلی وحشت تا چشم بیند کاروان هول و هذیان ست این کیست؟ گرگی محتضر، زخمیش بر گردن با زخمه های دم به دم کاه نفس هایش افسانه های نوبت خود را در ساز این میرنده تن غمناک می نالد وین کیست؟ کفتاری ز گودال آمده بیرون سرشار و سیر از لاشه ی مدفون بی اعتنا با من نگاهش پوز خود بر خاک می مالد آنگه دو دست مرده ی پی کرده از آرنج از روبرو می آید و رگباری از سیلی من می گریزم سوی درهایی که می بینم بازست، اما پنجه ای خونین که پیدا نیست از کیست تا می رسم در را به رویم کیپ می بندد آنگاه زالی جغد و جادو می رسد از راه قهقاه می خندد وان بسته درها را نشانم می دهد با مهر و موم پنجه ی خونین سبابه اش جنبان به ترساندن گوید بنشین شطرنج آنگاه فوجی فیل و برج و اسب می بینم تازان به سویم تند چون سیلاتب من به خیالم می پرم از خواب مسکین دلم لرزان چو برگ از باد یا آتشی پاشیده بر آن آب خاموشی مرگش پر از فریاد آنگه تسلی می دهم خود را که این خواب و خیالی بود اما من گر بیارامم با انتظار نوشخند صبح فردایی این کودک گریان ز هول سهمگین کابوس تسکین نمی یابد به هیچ آغوش و لالایی از بارها یک بار شب بود و تاریکیش یا روشنایی روز، یا کی؟ خوب یادم نیست اما گمانم روشنی های فراوانی در خانه ی همسایه می دیدم شاید چراغان بود، شاید روز شاید نه این بود و نه آن، باری بر پشت بام خانه مان، روی گلیم تر وتاری با پیردرختی زردگون گیسو که بسیاری شکل و شباهت با زنم می برد، غرق عرصه ی شطرنج بودم من جنگی از آن جانانه های گرم و جانان بود اندیشه ام هرچند بیدار بود و مرد میدان بود اما انگار بخت آورده بودم من زیرا چندین سوار پر غرور و تیز گامش را در حمله های گسترش پی کرده بودم من بازی به شیرین آب هایش بود با این همه از هول مجهولی دایم دلم بر خویش می لرزید گویی خیانت می کند با من یکی از چشم ها یا دست های من اما حریفم بیش می لرزید در لحظه های آخر بازی ناگه زنم، همبازی شطرنج وحشتناک شطرنج بی پایان و پیروزی زد زیر قهقاهی که پشتم را بهم لرزاند گویا مراهم پاره ای خنداند دیدم که شاهی در بساطش نیست گفتی خواب می دیدم او گفت: این برجها را مات کن خندید یعنی چه؟ من گفتم او در جوابم خندخندان گفت ماتم نخواهی کرد، می دانم پوشیده می خندند با هم پیر بر زینان من سیل های اشک و خون بینم در خنده ی اینان آنگاه اشارت کرده سوی طوطی زردی کانسو ترک تکرار می کرد آنچه او می گفت با لهجه ی بیگانه و سردی ماتم نخواهی کرد، می دانم زنم نالید آنگاه اسب مرده ای را از میان کشته ها برداشت با آن کنار آسمان، بین جنوب و شرق پر هیب هایل لکه ابری را نشانم داد، گفت آنجاست پرسیدم آنجا چیست؟ نالید و دستان را به هم مالید من باز پرسیدم نالان به نفرت گفت خواهی دید ناگاه دیدم آه گویی قصه می بینم ترکید تند ، ترق بین جنوب و شرق زد آذرخشی برق کنون دگر باران جرجر بود هر چیز و هر جا خیس هر کس گریزان سوی سقفی، گیرم از نکس یا سوی چتری گیرم از ابلیس من با زنم بر بام خانه، بر گلیم تار در زیر آن باران غافلگیر ماندم پندارم اشکی نیز افشاندم بر نطع خون آلود این ظرنج رؤیایی و آن بازی جانانه و جدی در خوشترین اقصای ژرفایی وین مهره های شکرین، شیرین و شیرینکار این ابر چون آوار؟ آنجا اجاقی بود روشن مرد اینجا چراغ افسرد دیگر کدام از جان گذشته زیر این خونبار این هردم افزونبار شطرنج خواهد باخت بر بام خانه بر گلیم تار؟ آن گسترشها وان صف آرایی آن پیلها و اسبها و برج و باروها افسوس باران جرجر بود و ضجه ی ناودانها بود و سقف هایی که فرو می ریخت افسوس آن سقف بلند آرزوهای نجیب ما و آن باغ بیدار و برومندی که اشجارش در هر کناری ناگهان می شد طلیب ما افسوس انگار درمن گریه می کرد ابر من خیس و خواب آلود بغضم در گلو چتری که دارد می گشاید چنگ انگار بر من گریه می کرد ابر مهدی اخوان ثالث نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1386/04/21 و ساعت 13:6 یاد آن صدا آن شب که یار رفت وقتی اسیر وار به سوی حصار رفت من در تمام آن شب موحش طغیان روح را به چه ترفندی در کوچه های دربدری رفتم با کشتی شراب تا ترعه های بی خبری رفتم و در تصورم تصویر پر شکوه صدایش همیشه ماند آن مخمل صدا که مرا بارهای بار از خویش تا به اوج ثریا کشانده بود بر بال های سبز تخیل نشانده بود با خیل بد گمان چه توان کرد که عشق پاک را با ذهن پر تلاطم خود وزن می کنند؟ زان شب که یار رفت از پشت آن حصار در ذهن من طنین صدایش همیشه ماند هر چند قطع فاصله با سیم های رابطه آسان بود اما چه بود مانع من که حصار را با سیم ارتباط نبریدم از شرم بود آیا یا از ندای وجدان؟ یا بیم از شکستن تصویر آن صدا با آن تصوری که هنوز از ملاحتش در ذهن داشتم آن گاه گوشی تلفن را بی آنکه یک شماره بگیرم گذاشتم حمید مصدق نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1386/04/20 و ساعت 7:11 عبور سرد مرا گرداب تنهایی چنان در خود کشد آخر که از دست نجاتت دست من شد ناامید آخر دلم دور از تو کم کم در سیاهی داشت گم می شد شبی فانوس چشمت را - خدا را شکر- دید آخر خیالت آن پرستویی که با من بود از اول وجودت فرصت نابی که از دستم پرید آخر چنین بر پیکر روحم مزن زخم زبان ای شعر! که را گویم که شمشیرت امانم را برید آخر؟! حمیدرضا حامدی نگارش توسط آتش نشان در دوشنبه 1386/04/18 و ساعت 22:47 اگر تو نباشی اگر تو نباشی تا همدل من باشی، مرا از فاصله باکی نيست... لبخند تو اميدی دوباره است و گرمی دستان تو، بهانه بودن من در اسارت زمان و لحظه ها با ياد تو به رهايی دلخوشم و به نفس کشيدن و پوییدن آری، قصه من تلخ است اگر تو نباشی... نگارش توسط آتش نشان در جمعه 1386/04/15 و ساعت 20:17 مرغ وحشی غمت در نهانخانه دل نشیند به نازی که لیلی به محمل نشیند به دنبال محمل چنان زار گریم که از گریه ام ناقه در گل نشیند خلد گر به پا خاری آسان بر آرم چه سازم به خاری که در دل نشیند مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست مشکل نشیند بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند طبیب! از طب در دو گیتی میان کسی چون میان دو منزل نشیند "طبیب اصفهانی" نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1386/04/14 و ساعت 7:12 اولین و آخرین
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش مائیم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم هر پسین این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین مرا به طلوعی دوباره می کشاند؟ ای راز ای رمز ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین حسین پناهی نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1386/04/13 و ساعت 7:32 مست چشات اون دو تا مست چشات منو خوابم می کنه ذره ذره اون نگات داره آبم می کنه داره می میره دلم واسه مخمل نگات همه رنگی رو شناختم من با اون رنگ چشات مثل یک رؤیای خوش پا گرفتی تو شبام از یه دنیای دیگه قصه ها گفتی برام هنوز از هُرم تنت داره می سوزه تنم از تو سبزه زار شده خاک خشک بدنم دستای عاشق تو منو از نو تازه ساخت دل ناباور من جز تو عشقی نشناخت ابی نگارش توسط آتش نشان در یکشنبه 1386/04/10 و ساعت 13:20 این روزها اين روزها غنچه های ياس، بی آنكه بدانند بوی تو را تمرين می كنند! نسيم، شاپرک ها را به جستجوی تو پرواز می دهد، اين روزها حتی بيد هم شاخه هايش را براي تو مجنون می كند! اما تو آهسته می آيی و آهسته هم مي روی، بی آنكه حضورت شادی اين دشت را كامل كند... نگارش توسط آتش نشان در جمعه 1386/04/08 و ساعت 20:6 افسانه ي زندگي
همنفس ، همنفس ، مشو نزديك خنجرم، آبداده از زهرم اندكي دورتر! كه سر تا پا كينه ام، خشم سركشم، قهرم لب منه بر لبم! كه همچون مار نيش در كام خود نهان دارم گره بغض و كينه اي خاموش پشت اين خنده در دهان دارم سينه بر سينه ام منه! كه در آن آتشي هست زير خاكستر ترسم آتش به جانت اندازم سوزمت پاي تا به سر يكسر مهرباني اميد داري و، من سرد و بي رحم همچو شمشيرم مار زخمين به ضربت سنگم ببر خونين ز ناوك تيرم يادها دارم از گذشتۀ خويش يادهايي كه قلب سرد مرا كرده ويرانه اي ز كينه و خشم كه نهان كرده داغ و درد مرا ياد دارم ز راه و رسم كهن كه دو ناساز تا به هم پيوست من شدم يادگار اين پيوند ليك چون رشته سست بود ، گسست خيرگي هاي مادر و پدرم آن دو را فتنه در سرا افكند كودكي بودم و مرا ناچار گاه از اين ،گاه از آن ، جدا افكند كينه ها خفته گونه گونه بسي در دل رنجديدۀ سردم گاه از بهر نامرادي خويش گه پي دوستان همدردم كودكي هر چه بود زود گذشت ديده ام باز شد به محنت خلق دست شستم ز خويش و خاطر من شد نهانخانۀ محبت خلق ديدم آن رنج ها كه ملت من مي كشد روز و شب ز دشمن خويش ديدم آن نخوت و غرور عجيب كه نيارد فرود، گردن خويش ديدم آن قهرمان كه چندين بار زير بار شكنجه رفت از هوش ليك آرام و شادمان ، جان داد مهر نگشوده از لب خاموش ديدم آن چهره ي مصمم سخت از پس ميله هاي سرد و سياه آه از آن آخرين ز لبخند واي از آن واپسين ز ديده نگاه دیدم آن دوستان كه جان دادند زير زنجير، با هزار اميد ديدم آن دشمنان كه رقصيدند در عزاي دلاوران شهيد همنفس، همنفس، مشو نزديك خنجرم ، آبداده زهرم اندكي دورتر! كه سر تا پا كينه ام، خشم سركشم، قهرم خنجرم، خنجرم كه تيزي خويش بر دل خصم خيره بنشانم آتشم ، آتشم كه آخر كار خرمن جور را بسوزانم سیمین بهبهانی نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1386/04/07 و ساعت 23:21 مثل هیچ کس
مث اون موج صبوری که وفاداره به دریا تو مهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا چه قدر تازه و پاکی مث یاسای تو باغچه مث اون دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر مث برق دو تا چشمی توی یک قاب شکسته مث پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته مث اون مهمون خوبی که میآد آخر هفته مث اون حرفی که از یاد دل و پنجره رفته مث پاییزی ولیکن پری از گل های پونه مث اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه تو مث چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون تو مث یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون تو مث یه سرپناهی واسه عابر غریبه مث چشمای قشنگی که تو حسرت یه سیبه چشمه ی چشمای نازت مث اشک من زلاله مث زندگی رو ابرا بودنت با من محاله یک روزی بیا تو خوابم بشو شکل یک ستاره توی خواب دختری که هیچ کس و جز تو نداره تو یه عمر می درخشی تو یه قاب عکس خالی اما من چشمام رو دوختم به گلای سرخ قالی تو مث بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها تو مث دفتر مشقم پر خطای عجیبی مث شاگردای اول کمی مغرور و نجیبی دل تو یه آسمونه دل تنگ من زمینی می دونم عوض نمی شی تو خودت گفتی همینی تو مث اون کسی هستی که میره واسه همیشه التماسش می کنی که بمون اون میگه نمیشه مث یه تولدی تو مث تقدیر مث قسمت مث الماسی که هیچ کس واسه اون نذاشته قیمت مث نذر بچه هایی مث التماس گلدون مث ابتدای راهی مث آینه مث شمعدون مث قصه های زیبا پری از خوابای رنگی حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی پر نازی مث لیلی پر شعری مث نیما دیدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ یلدا بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد دید یارش داره می میره موند ش و صرف نظر کرد مریم حیدرزاده نگارش توسط آتش نشان در چهارشنبه 1386/04/06 و ساعت 20:27 بي بهانه برو می خواهی بروی؟! |