واسطه
ابرو به هم كشيد و مرا گفت
ديگر شكار تازه نداري؟
اينان، تمام، نقش و نگارند
جز رنگ و بوي غازه نداري؟
دوشيزه اي بيار كه او را
حاجت به رنگ و بوي نباشد
وان آب و رنگ ساختگي را
با رنگش آبروي نباشد
دوشيزه اي بيار دل انگيز
زيبا و شوخ كام نداده
بر لعل آبدار هوس ريز
از شوق كس نشان ننهاده
افسون به كار بستم و نيرنگ
تا دختري به چنگ من افتاد
يك باغ، لطف و گرمي و خوبي
ز انگشت پاي تا به سرش بود
ديگر چه گويمت كه چه آفت
پستان و سينه و كمرش بود
بزمي تمام چيدم و آنگاه
آن مرد را به معركه خواندم
مشكين غزال چشم سيه را
نزديك خرس پير نشاندم
گفتم ببين ! كه در همه ي عمر
هرگز چنين شكار نديدي
از هيچ باغ و هيچ گلستان
اينسان گل شکفته نچيدي
زان پس به او سپردم و رفتم
مرغ شكسته بال و پري را
پشت دري نشستم و ديدم
رنج و تلاش بي ثمري را
پاسي ز شب گذشت و برون شد
شادان كه وه! چه پرهنري تو
اين زر بگير كز پي پاداش
شايان مزد بيشتري تو
اين گفت و گو نرفته به پايان
بر دخترك مرا نظر افتاد
زان شكوه ها كه در نگهش بود
گفتي به جان من شرر افتاد
آن گونه گشت حال كه گفتم
كوبم به فرق مرد، زرش را
كاي اژدها ! بيا و زر خويش
بستان و باز ده گهرش را
ديو درون نهيب به من زد
كاين زر تو را وسيلۀ نان است
بنهفتمش به كيسه و بستم
زيرا زر است و بسته به جان است
سیمین بهبهانی
نگارش توسط آتش نشان در پنجشنبه 1386/06/08 و ساعت 5:15